Showing posts with label عشق. Show all posts
Showing posts with label عشق. Show all posts

Saturday, 4 August 2012

❀ سیه چشم ❀


هو المتین
...
چون فتد گیسوی مشکین تو در دست نسیم ... عالمی را پر کند از نکهت آن خوشبو شمیم

ریزد از لعل لعبت جای سخن در یتیم ... زنده گردد از دم جان بخش تو عظم رمیم

جسم عالم را دهد لعل روان بخش تو جان

. . . ❀•.¸¸.❀ . . .


نازنینا، تا تو کردی جامعه ی خضرا بتن ... زرد شد از شرم رخسار تو خضرا ی چمن

از گًل روی تو باشد رنگ و بوی نسترن ... از تو دارد در گلستان اين لطافت یاسمن

سوسن آزاده گوید وصف تو با ده زبان

. . . ❀•.¸¸.❀ . . .


این همه حسن و ملاحت از کجا آورده ای؟ ...از کجا این خوبی‌ و لطف و صفا آورده ای؟

گوئيا بوئى زكوى مجتبى آورده اى ... نكهتى از درگه آن مقتدا آورده اى

خاك درگهش فروغ ديده كروبيان

. . . ❀•.¸¸.❀ . . .

ای سیه چشمی که مهرت با دلم پیوسته است ... تیر مژگان تو جانا، در دلم بنشسته است
هر که چون «نرگس» رشته ی جان به مویت بسته است ... از دو عالم، رشته مهر و وفا بگسسته است

چون بود مهر تو ای مه‌ روشنی بخش روان
. . . ❀•.¸¸.❀ . . .



فلاور
رمضان - مرداد 91



Friday, 2 December 2011

دل جا مانده



دلم را در ذره ذره خاکش جا گذاشته ام

عطر کوچه‌هایش مستم می‌کند

و لبخند کودکان و مردمش پر شورم

اینجا سرزمین غریبیست

و مردمش غریب تر

نمی توان آن را شناخت ، باید آن را زندگی کرد



چگونه مردمی هستند اینان که دل‌هایشان پر درد و دست‌هایشان خالیست‌ اما در گوشه کلبه ی کوچک خود ، سیر دو عالم میکنند ؟

به ظاهر خانه‌هایشان محقّر، اما وسعت کاشانه‌هایشان بی‌ همانند

در شگفتم از این مردم که دستانشان خالیست و چنین دلهایشان غنی! کاش همیشه اینجا میماندم

دور از این خاک، همچون پرنده‌ای شده‌ام که به قفس عادت کرده و احساس آزادی می‌کند

... ... دلم میخواهد ... ... ... ... ...

Wednesday, 23 November 2011

گنجِ پنهان: وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم ...

در زندگي جفاهايي هست 
كه تا نچشي قدر وفا را نميداني 
و پيمان هايي كه تا نشكنند 
معناي عهد را نميفهمي
...
كه تا زمين نخوري 
غرور بلندِ ايستادن را لذت نميبري
مهم اينست كه چنان در رنجها نشكني كه 
وقتي گنجِ پنهان در رنج را نشانت دادند
ديگر چيزي از دلت نمانده باشد تا «عشق» را زندگي كني


وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن



ده روزه مهر گردون افسانه است وافسون
نیکى به جاى یاران فرصت شمار یارا

زندگی یک سفر است سبکبار باشیم و عاشق پرواز 
...

Thursday, 11 August 2011

جامانده ...


هو المتین
... 
می شود آسان رفت می شود
... 
کاری کرد که رضا باشد او
...
ای سبک بال
...
در این ماه شگرف
...
در مناجات خدایی شدنت
...
من جامانده را از یاد مبر
...
که بسی محتاجم
...
شاید این چند سحر فرصت آخر باشد
...
که به مقصد برسیم
...
بشناسیم خدا را و بفهمیم که
... 
یک عمر
... 
چه غافل بودیم

Sunday, 5 June 2011

اندوه من انبوه تر از دامن الوند، بشکوه تر از کوه دماوند غرورم



و همه اجرها در گمنامیاست ... چگونه در بند خاک بماند، آنکه پرواز آموخته است و راه را می شناسد؟

و چگونه از جان نگذرد، آن که می داند جان، بهای دیدار است؟ 





هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
... 
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
... 
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
... 
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
... 
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
... 
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
...
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
... 
تو قاف قرار من و من عین عبورم 
...
بگذار به بالای بلند تو ببالم
... 
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

قیصر امین‌پور
...
...
خدیا!من دلسوخته ام
از دنیا وارسته ام
و از همه چیز خود دست شسته ام
و دیگر از کسی بیمی ندارم
و دلیلی ندارم که تسلیم ظلم و کفر شوم
من می سوزم تا راه حق را روشن کنم


شهید محمد سبزی

Sunday, 29 May 2011

گل بکاریم بیا! تا مجال علف هرز فراهم نشود.بی گل آراییِ ذهن، نازنین!هرگز آدم، آدم نشود


بر سر گوری نوشته بود، عمر این یک ساعت بود



 ذهن ما زندان است...
ما در آن زندانی...
قفل آن را بشکن...
در آن را بگشای...
و برون آی ازین دخمه ي ظلمانی...
نگشایی، گل من!
خویش را حبس در آن خواهی کرد...
همدم جهل در آن خواهی شد...
همدم دانش و دانایی محدوده ي خویش...
و در این ویرانی...
همچنان تنگ نظر می مانی...
هر کسی در قفس ذهنیِ خود، زندانی است...
ذهنِ بی پنجره، دود آلود است...
ذهنِ بی پنجره، بی فرجام است...
بگشاییم در این تاریکی، روزنه ای...
بگذاریم زِ هر دشت، نسیمی بوزد...
بگذاریم ز هر موج، خروشی بدمد...
بگذاریم که هر کوه، طنینی فکند...
بگذاریم ز هر سوی، پیامی برسد...
بگشاییم کمی پنجره را...
بفرستیم که اندیشه، هوایی بخورد..
و به مهمانی عالم برود...
گاه عالم را درخود به ضیافت ببریم...
بگذاریم به آبادی عالم قدمی...
و بنوشیم ز میخانه ی هستی قدحی...
طعم احساس جهان را بچشیم...
و ببخشیم به احساس جهان، خاطره ای...
ما به افکار جهان درس دهیم...
و ز افکار جهان، مشق کنیم...
و به میراث بشر...
دِین خود را بدهیم...
سهم خود را ببریم...
خبری خوش باشیم...
و خروسی باشیم...
که سحر را به جهان مژده دهیم...
نور را هدیه کنیم...
و بکوشیم جهان...
به طراوت و ترنم...
تسکین و تسلی برسد...
و بروید گل بیداری، دانایی، آبادی
در ذهن زمان...
و بروید گل بینایی، صلح، آزادی، عشق...
در قلب زمین...
ذهن ما باغچه است...
گل در آن باید کاشت...
و نکاری گل من!...
علف هرز در آن می روید...
زحمت کاشتن یک گل سرخ،...
کمتر از زحمت برداشتنِ....
هرزگی آن علف است..
گل بکاریم بیا...!
تا مجال علف هرز فراهم نشود

...
بی گل آراییِ ذهن...
نازنین!
نازنین!
نازنین!
هرگز آدم، آدم نشود

...

زنده یاد استاد مجتبی کاشانی
(م.سالک)

Friday, 27 May 2011

مهر و خانواده





عشق به خانواده، بزرگترین نعمت زندگی است
و خانواده مدرسه ی وظایف است، وظایفی سرچشمه گرفته شده از عشق
و اگر در این حلقه یکی‌ از آنها به شما، به آن روشی‌ که شما دلتان می‌خواهد
 ابراز علاقه نمیکند به این معنا نیست که شما را با تمام چیزی که دارد، دوست ندارد


اکنون و همیشه
...
هر هنگام که به من احتیاج داشتی
...
کنارت خواهم بود


Monday, 25 April 2011

هر آینه‌ای که غیر حسن تو بود خواند خردش سراب صحرای فریب


گر بر در دیر می‌نشانی ما را ... گر در ره کعبه میدوانی ما را
...
اینها همگی لازمه‌ی هستی ماست ... خوش آنکه ز خویش وارهانی ما را

***

روزی به ابوسعید ابوالخیر گفتند: فلان کس بر روی آب می‌رود!گفت: سهل است! وزغی و صعوه‌ای (پرنده کوچک آوازخوان) نیز به روی آب می‌رود. گفتند که فلان کس در هوا می‌پرد! گفت: زغنی (نوعی پرنده از راستهٔ بازها) و مگسی در هوا بپرد.
گفتند: فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می‌رود. شیخ گفت: شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می‌شود، این چنین چیزها را بس قیمتی نیست
...
مرد آن بود که در میان خلق بنشیند
و برخیزد و بخسبد و با خلق ستد و داد کند
و با خلق در آمیزد
و یک لحظه از خدای غافل نباشد


***

آنروز که آتش محبت افروخت ... عاشق روش سوز ز معشوق آموخت
...
از جانب دوست سرزد این سوز و گداز ... تا در نگرفت شمع پروانه نسوخت
...

ابوسعید ابوالخیر

Monday, 28 March 2011

... عصر بهارهای خزان...



تنهایی را باید در آغوش کشید
...
در این عصر
...
عصر ساختن نردبان از جنس انسان
...
عصر هرزه های ولگرد
...
عصر هرزه پرستی
...
عصر ابطال صداقت
...
عصر ریا، چند رنگی‌ ها
...
عصر به صلیب کشیدن اخلاق
...
عصر غربت خلوص
...
عصر ناکامی‌ جوانمردان
...
عصر پرواز قهرمانان بی‌ ادعا
...
عصر فنای احساس
...
عصر شهوت
...
مرگ عشق
...
نابودی دوست داشتن
و
.
.
.
درود بر تنهایی

Wednesday, 16 March 2011

آسمانی شدن از خاک بریدن می خواست



هرچه بیشتر آموختم دانستم که هیچ نمیدانم، تظاهر به دانایی هرگز جایگزین دانایی نمی شود و حتی بالاتر؛ دانایی نیز با تحصیل فلسفه حاصل نمی آید. باید به جستجوی حقیقت بود و این متاعی است که هرکس به راستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت و در نزد خویش نیز خواهد یافت
...

کار خود گر به خدا وابگذاری حافظ
...
ای بسا عیش که با لطف خداداد کنی‎


 
آسمانی شدن از خاک بریدن می خواست
...
بی سبب نیست که فواره فروریختنی است
.
.
از زلیخای درونت گریز ای یوسف
...
شرم این پیرهن پاره فروریختنی است
.
.
هنر آن است که عکس تو بیفتد در ماه
...
ماه در آب که همواره فروریختنی است

Friday, 4 March 2011

برآی ای آفتاب صبح امید


چشمانم فقط بارانی نیست ، وجودم تشنه باران است، امشب باید زیر باران تطهیر کنم جانم را، که هر چه کشیدم از دوری تو نبود! از دوری من است نازنین
...
سوختن و بیقراری در عشقت را دوست دارم خاکستر جانم را تو به باد ده
...
نمیدانم چگونه دل‌ سنگ و سینه تنگم در عشق تو ذره ذره آب شده ؟  اینهمه شیدائی و عاشقی را براستی چگونه در خود جای داده؟
...
گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت
...
قطره باران ما گوهر یک دانه شد
...
اما نازنینم هجرانت کمر شکن است و کوهی از غم
...
بگذار فریاد برآرم که جان نفس دیگر نمانده و دارم خورد میشوم
...
گوشه گیران انتظار جلوه خوش می‌کنند
...
برشکن طرف کلاه و برقع از رخ برفکن
...
عمر به فراغت گذشت نازنین، به فریاد عاشقانت رس که حتی لحظه لحظه‌ها را هم میشمارند
...
فلاور
...
گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند
...
ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست

هجرش، جان و جگر را سوزاند و از دوست فقط درد به یادگار ماند


هر چه می‌‌شناختم، نبود

و

!هر چه بود، نشناختم

امشب من آنچه را که شناخت، می‌ پنداشتم به آبش انداختم

هر چه من آن بودم، امشب دانستم که نبودم

آنچه را که می‌بایست نور آمد و آنچه را که نمی‌‌بایست دود
فلاور


ای یار مرا غم تو یارست ... عشق تو ز عالم اختیارست
با عشق تو غم همی گسارم ... عشق تو غمست و غمگسارست
جان و جگرم بسوخت هجران ... خود عادت دل نه زین شمارست
جان سوختن و جگر خلیدن ... هجران ترا کمینه کارست
در هجر ز درد بی‌قرارم ... کان درد هنوز برقرارست
ای راحت جان من فرج ده ... زان درد که نامش انتظارست
در تاب شدی که گفتم از تو ... جز درد مرا چه یادگارست

انوری


Friday, 11 February 2011

... کیمیا

یک عمری همه دنبال کلید بهشت میگردند
دنبال گنج
دنبال کیمیا
دنبال راز و رمز سعادت
ولی‌ جایی دنبالش میگردند که نیست
معلومه که نیست


کّل قضیه، خلاصه‌اش یک کلمه است: تو بگو کلید ، بگو رمز .. آنقدر که می‌‌پیچونی، پیچیده نیست، ساده است
...
خداوند متعال رمزش را در یک کلمه به موسی‌(ع) فرمود
فرمود: محبت برای خاطر من، عداوت هم برای خاطر من


دوست داشتن برای خدا
یعنی‌ تنها ترازوی دل‌، خدا
محبت فقط برای او
نه برای ظاهر

اگر معیار و میزان محبت خداوند باشد
اگر قدرم نبینی، باز عمل میکنی
اگر نا سپاسی هم ببینی‌، باز عمل میکنی

آنهایی که در رفاقت وسط کار کم میارند
برای این است که برای خدا نکردند
وگرنه که در این وادی هر چه بیشتر مبتلا شوی، مقرّب تر میشوی



آن کیمیا که همه به دنبال آن میگردند چیزی جز محبت نیست
 ...
مابقی بیراهه است ، سنگلاخ است



کليد گنج سعادت قبول اهل دل است
مباد آن که در اين نکته شک و ريب کند
حافظ
طلا و مس

Saturday, 22 January 2011

شب یلدای حزن یار


دلی‌ که شکست، دیگر ماندنی نیست.

دلی‌ که عزادار عشق شد، مسافر رهگذر دنیا میشود.

زمین برایش قفس است و زمینیان یاد آور کوچکی و حقارت دنیا

عشق بدون معشوق مرا بس. عزادار عشق بودن تا به کی‌؟

عمرم در انتظار و بی‌ قراری رویش گذشت

در دل‌ شکسته‌ام طوفان غم بپاست اما لبخند میزنم تا نامحرم، عریان نبیند راز دلم را

شب با تمام وسعتش از سکوت ناله‌هایم به لرزه افتاده

جراحت عشقش، طپش قلب

و نفس روح را نشان رفته

وقتی‌ سینه از غمش می‌سوزد رو به آسمان میکنی‌ و او فریاد سکوتت را

میشنود که می‌گویی دوزخت فردا بود، پس سوزاندن امروزت از چه روست؟

اگر غرور نبود چشمهایم باید به جای زبان سخن می‌راند

دل‌ بسی‌ کوشید که فراموشت کند ولی‌ بی‌چاره ندانست گذری نیست هوایت

به چشمان همیشه تبدارم سپرده‌ام که شب را بنوشد اما هشیار باشد از خواب

گامهایم فهمیده اند که باید در سکوت، بدون لرزش قدم بردارند که مبادا بر دل‌ کسی‌ ترکی افتد

آسمان هم دیگر قادر نیست که بار این امانت را تحمل کند

قرعه به نام مستان هشیار و دل‌‌های دیوانه افتاده
.
.
.از قافله جا مانده ام، دستم بگیر و پروازم ده
فلاور
دوم بهمن ۱۳۸۹
.
 ...


تقدیم به مادر شهيدان "مجيد و محسن صادقي" که پنجشنبه گذشته هنگام اذان ظهر در حین انجام غبار روبي مزار فرزندان شهيدش در حالیکه وضعيت جسمانی مساعدی داشت، به صورت ناگهاني جان سپرد

روحشان شاد


Friday, 14 January 2011

اعجاز نسیم سحر

"ای همیشه از همه نزدیکتر، عود محبت سوزانده‌ام تا شاید دلم به نور معرفتت افروخته شود"
فلاور





رفاقت و عشق به او آنچنان بر دل‌ نشست که اگر جان هم بر لب بیاید، عشقش از دل‌ نرود. او تنها رفیقی است که شایسته عشق است، بیکران عشق می‌ورزد و بجاست که ما هم به جای رفیق بازی، رفیق یاری او و یاران مخلصش باشیم. به نقلی به جای رفیق بازی، رفیق یاری بودن عین رفاقت است و اصلا رفیق یاری، زکات مردانگی و جوانمردی

خودش می‌‌فرماید:

به آنها که به زمین دل‌ بسته اند بگو: چه کسی‌ سزاوارتر از من برای دوستی‌؟

من همان دوستم که جودم، نه بخل

من همان دوستم که صبرم، نه عجز

من همان دوستم که هرگز از فضل و کرم برنگشتم

من همان دوستم که در رحمت بر نارفیقانم تا آخرین لحظات نبندم

من همان دوستم که یارانم با یاد کردنی از من قلب و وجودشان آرامش گیرد

و دلهایشان مملو از نور و امید

و ایمان حقیقی‌ به من، وجودشان را سرشار از شادی

و توکل و تکیه بر من در هنگام مصائب و سختی ها، راه را بر آنها هموارتر خواهد ساخت
فلاور


Thursday, 13 January 2011

نوشدارو


چیست آن در لب شیرین ِ تو؟ جان ای ساقی

بستان جانم و آنم بچشان ای ساقی

باده پیش آر که در پای تو در خواهم باخت

حاصل ِ کارگه کون و مکان ای ساقی

درد ِ هجران ِ عزیزان به جهان چند کشیم

همه رفتند، خدا را تو بمان ای ساقی

تا سرانجام ِ دل ِ خون شده چون خواهد بود

سرنوشتی ز خط جام بخوان ای ساقی

دور ِ کجدار و مریز است و دلم می لرزد

چون توان زیست چنین دل نگران ای ساقی

نه دلی ماند و نه دینی ز پی ِ غارت عشق

آه از این فتنه که برخاست،امان ای ساقی

رستمی بر سر سهرابِ یلی می گرید

نوشداروی امیدی برسان ای ساقی

چشم مستت چه طلب می کند از سایه؟ بگو

به فدای لب شیرین تو جان ای ساقی

غزل زیبایی از هوشنگ ابتهاج


آدمهای ساده را دوست دارم.همانان که بدی هیچکس را باور ندارند. همان ها که برای همه لبخند دارند...آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است

آدم های ساده را دوست دارم. بوی ناب " آدم " می دهند!...ه

Monday, 13 December 2010

غم آشنای غمهای نهان

از ابتدای دهه خواستم این مطلب را بنویسم، اما چنان فشار سنگینی‌ بر قلبم هربار می‌‌آورد، که تحمّل دردش آسان نبود. قلبم چون کبوتری که در چنگال عقابی اسیر شده باشد بال و پر میزند، اما رهایی نیست ... در بین فجایع کربلا، دخت کوچک امام و آنچه بعد از امام بر خاندان او حادث شد، قرارم را می‌گیرد ... رنجنامه این دختر و عمه اش پس از پدر، چون طوفانی سهمگین، یاد فصل‌های پر حادثه کودکی و نوجوانیم را ورق میزند ... امان از این دنیا و نامهربانان ... گفت مهرباني صفت بارز عشاق خداست ، نمیدانست که شهر دیر زمانیست از عاشق خالیست
... ...

رنجنامه آن کودک خردسالی که نور چشمان پدر بود

چه شد ‌ای ماه که امشب به زمین آمده‌ای ... خوش سراغ من ویرانه نشین آمده ای


از جمال تو منوّر شده کاشانه ی ما ... رونقی یافته از روی تو ویرانه ما


ای پدر جان که بریده است سر از پیکر تو ... زده از کینه شرر بر جگر دختر تو


شکوه‌ها با تو زبیداد ستمگر دارم ... قصه‌ها با تو از این قوم بداختر دارم


از همان روز که گشتی تو جدا از بر ما ... چه بگویم که چه آورد فلک بر سر ما


ما شدیم از ره بی‌ داد سوی شام روان ... دست و پا بسته به زنجیر ستم پیر و جوان


ای پدر جان دگر از سیلی‌ بیداد مپرس ... جان بابا دگر از این دل‌ ناشاد مپرس


مرو ‌ای جان پدر بار دگر از بر من
نظری کن بدل خسته و چشم تر من
فلاور


رویای شیرین


شد آن کودک در خرابه چون بخواب ... دید در رویای شیرین روی باب


با زبان کودکی آن غم آشنا ... با پدر آمد چو بلبل در نوا


لب به تشریح پریشانی گشود ... با پدر شیرین زبانیها نمود


با پدر می‌‌گفت آن شیرین زبان ... قصه جانسوز غمهای نهان


کای پدر شد پای من پر آبله ...بس دویدم در قفای قافله


تازیانه بر سر و رویم زدند ... ضربه‌ها بر دست و بازیوم زدند


گشته مجروح از مغیلان پای من ... خسته شد از طول راه اعضا ی من


در طریق کوفه تا شام خراب ... شد دلم از آتش محنت کباب


ناگهان زان خواب خوش بیدار شد
بسکه شاد از لذت دیدار شد
فلاور



حسین، كربلایی نیست، جهانی است. حسین، چشمه ای از حقیقت و حرّیت است كه تا ابد كام تشنگان آزادی را سیراب می سازد. حسین مرگ را «پل عبور» و «بقا» را در «فنا» و «پیروزی» را در «شكست» و «زندگی» را در «مرگ» می دید و «ماندن» را در «رفتن» و «حضور» را در «غیبت» می شناخت و «شهادت» را «حضور جاودانه در تاریخ» می دانست ... «اشك»، زبانِ دل است و «گریه»، فریاد عصر مظلومیّت




Sunday, 28 November 2010

گنجینه راز



چرا فریاد برآرم تا مرا بشنوی؟

نیازی به فریاد زدنم نیست

به تو که نزدیکتر شوم

صدایم را میشنوی

ای از همه نزدیکتر
...
ای که همیشه با منی

فلاور

Friday, 26 November 2010

عشق رخ یار



مشتاق تو از دست دهد ملک جهان را
از عشق رخت پاره کند پرده ی جان را

نازم سر او را که به سودای تو جان داد
جان داد و رها کرد غم سود و زیان را

هر دم که تو در دیده ی من جلوه نمایی
خواهم که بر آن جلوه دهم کون و مکان را

آن زنده دلی‌ را که بود از تو نشانی
دیگر نپسندد به جهان نام و نشان را

تا از سر جان عهد مودت بتو بستم
یکباره شکستم همه عهد دگران را

پا از سر این کو نکشد عاشق مشتاق
حاشا زکف ارزان دهد این مهد امان را


فلاور



آفتابی در شبی گم کرده ام

Monday, 27 September 2010

مالکیت آسمان را به نام کسانی‌ نوشتند که به زمین دل نبستند

کاری است قوی ز خود بریدن

آرزوهایشان کابوس آنها بود، و کابوس آنها آرزوی اینان

سلام بر آنانی‌ که از نفس افتادند تا ما از نفس نیفتیم

سلام بر آنان که چون شمع سوختند تا روشنی بخشند

قامت راست کردند تا قامت خم نکنیم

سلام بر آنان که رفتند اما ماندنی شدند

نماندند تا بمانیم


نه اهل صلاحیم و نه مستان خرابیم
اینجا نه و آنجا نه چه قومیم و کجاییم

سخت‌ترین لحاظت زندگی‌ من لحظاتی بود که بهترین دوست مبارزم که در کنارم ایستاده بود یکباره بی‌جان و قطعه قطعه شده در برابرم به خاک می‌‌افتاد که گویی هیچگاه حیات نداشته است

ترسیدن ما چون که هم از بیم بلا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم

بر ما نظری کن که در این شهر غریبیم
بر ما کرمی کن که در این شهر گداییم

وجدی نه که بر گرد خرابات برآییم
زهدی نه که در کنج مناجات نشینیم


و دردناکترین لحظه هنگامی بود که دوستان کرد عزیزم منقلب شده شیون میکردند، و دیوانه وآر خود را به هر طرف می‌زدند و من در حالیکه در قلبم میجوشیدم و میخروشیدم باید آمرانه فرمان دهم که کشته‌ها را جمع کنند ، و حتی به نزدیکترین دوستان منقلب شده‌ام سیلی‌ بزنم و آنها را با زور و قدرت بکار وادارم و سوزناکترین لحاظت عمرم هنگامی بود که همه روزنه‌های امید بسته شده بود، و عده نیز تقاضای بازگشت داشتند، و دوستان کرد عزیزم با نگاهی‌ دردناک و تاثر آور به آن مینگریستند که چگونه میخواهی‌ ما را در در دریای مرگ و نبودی رها کنی‌ و بروی - آنگاه با صدای قطعه به آنها می‌گفتم - نه -‌ای دوستانم، من تصمیم قطعى گرفته‌ام که همراه شما شهید شوم - من باز نمی‌گردم - من شما را تنها نمیگذارم - تا آخرین نفس با شما هستم - مطمئن باشید که شهادت در راه خدا افتخار آمیز و لذت بخش است
برگی از دفتر عشق



پروردگارا! بگذار خود خواهی‌ و مصلحت طلبی را ابراهیم وار در کعبه فداکاری قربانی کنیم


ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده که مشتاق لقاییم