Showing posts with label سحر. Show all posts
Showing posts with label سحر. Show all posts

Monday, 16 July 2012

ترنم ِ مهر


اى دوست، در شبانگاهان و
سجود ِ مهتاب
و نور ِ زركش ِ ماه
...
و اطلس ِ ستارگان ِ تكبير گوى ِ شب افروز ،
...
و به هنگام ِ آواى ِ كرم گستر ِ قطرات ِ باران
و هواى ِ مشكبو،
 ...
و به هنگام ناز ِ گلهاى ِ خوش رنگ اما نه هزار رنگ ِ رسته از سنگ،
 ...
و رقص ابرهاى ِ سپيد در آسمان،
...
و به هنگام ِ ترانهِ باد، لابه لاىِ درختان
...
 و نجواى ِ آواز ِ زيباى ِ برگ ها،
...
 به هنگام ِ مناجات ِ چلچله‌ها در موكبِ سحر و شامگاه،
 ...
و به هنگام طلوع و غروب خورشيد
 ...

... ياد ِ مرا در دستان خاطرت گره كن ... طبيب دل پر دردت شدم، ...
بيا با من ، تا با ترنم ِ نيايش ، جامه صد چاك خورده دل و جان ، از روزگار را ، نو كنيم ...
و كوچه، بن بست هاى تاريك دل را روشن كنيم


فلاور ، تیر ماه ۱۳۹۱

 

Thursday, 11 August 2011

جامانده ...


هو المتین
... 
می شود آسان رفت می شود
... 
کاری کرد که رضا باشد او
...
ای سبک بال
...
در این ماه شگرف
...
در مناجات خدایی شدنت
...
من جامانده را از یاد مبر
...
که بسی محتاجم
...
شاید این چند سحر فرصت آخر باشد
...
که به مقصد برسیم
...
بشناسیم خدا را و بفهمیم که
... 
یک عمر
... 
چه غافل بودیم

Friday, 14 January 2011

اعجاز نسیم سحر

"ای همیشه از همه نزدیکتر، عود محبت سوزانده‌ام تا شاید دلم به نور معرفتت افروخته شود"
فلاور





رفاقت و عشق به او آنچنان بر دل‌ نشست که اگر جان هم بر لب بیاید، عشقش از دل‌ نرود. او تنها رفیقی است که شایسته عشق است، بیکران عشق می‌ورزد و بجاست که ما هم به جای رفیق بازی، رفیق یاری او و یاران مخلصش باشیم. به نقلی به جای رفیق بازی، رفیق یاری بودن عین رفاقت است و اصلا رفیق یاری، زکات مردانگی و جوانمردی

خودش می‌‌فرماید:

به آنها که به زمین دل‌ بسته اند بگو: چه کسی‌ سزاوارتر از من برای دوستی‌؟

من همان دوستم که جودم، نه بخل

من همان دوستم که صبرم، نه عجز

من همان دوستم که هرگز از فضل و کرم برنگشتم

من همان دوستم که در رحمت بر نارفیقانم تا آخرین لحظات نبندم

من همان دوستم که یارانم با یاد کردنی از من قلب و وجودشان آرامش گیرد

و دلهایشان مملو از نور و امید

و ایمان حقیقی‌ به من، وجودشان را سرشار از شادی

و توکل و تکیه بر من در هنگام مصائب و سختی ها، راه را بر آنها هموارتر خواهد ساخت
فلاور


Thursday, 22 May 2008

در خرابات مغان نور خدا می‌بینم


در خرابات مغان نور خدا می‌بینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم

جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه می‌بینی و من خانه خدا می‌بینم

خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن
فکر دور است همانا که خطا می‌بینم

سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب
این همه از نظر لطف شما می‌بینم

هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چه‌ها می‌بینم

کس ندیده‌ست ز مشک ختن و نافه چین
آن چه من هر سحر از باد صبا می‌بینم

دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید
که من او را ز محبان شما می‌بینم

حافظ

...

Thursday, 3 January 2008

نان و پنير و گردو


يكى از يادگاريهاى دوران دانشجويى و غربت، نان بود! حسابى هوس نان تازه و بوى نان تازه كرده بوديم و هر نانى ميخرديم بى بو و بى مزه تر از قبلى! بجاى حسرت خوردن آستين بالا زديم و حاصلش نان خوشمزه و تازه و خوش بوى ايرانى بود. كم كم نان جو و سبوس دار هم درست كرديم و هنوز به عادت گذشته روز هاى تعطيل نان تازه درست مى كنيم. غذاى سحر منهم رسما از همين نان و پنير و گردوست

اما در پخت این نان همه فکرم به این بود
که کسی‌ را گفتند: چگونه اي؟
گـفـت: نان خداي مي خورم، و
فرمان شيطان مي برم
...