Showing posts with label دریا. Show all posts
Showing posts with label دریا. Show all posts

Saturday, 13 March 2010

حصار ذهن


بمانيم تا کاری کنیم، نه اين كه کاری کنیم تا بمانیم

اذهان بزرگ در مورد ایده‌ها بحث و گفتگو میکنند، اذهان متوسط بحث بر سر حوادث و اذهان کوچک در مورد مردم

انسانهای بزرگ درد ديگران را دارند، و برخی‌ از انسانها درد خودشان را دارند و برخی‌ دیگر، بي دردند

انسانهای بزرگ عظمت ديگران را مي بينند، و برخی‌ از انسانها به دنبال عظمت خود هستند و برخی‌ دیگر، عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند

انسانهای بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند، و برخی‌ از انسانها به دنبال كسب دانش هستند و برخی‌ دیگر، به دنبال كسب سواد هستند

انسانهای بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند، و برخی‌ از انسانها پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد و برخی‌ دیگر، مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند

انسانهای بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند و برخی‌ از انسانها به دنبال حل مسئله هستند و برخی‌ دیگر، مسئله ندارند

انسانهای بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند و برخی‌ از انسانها گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند و برخی‌ دیگر، با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند


تمام آنچه ما هستیم نتیجه افکار ماست. ذهن ما همه چیز است. به آنچه فکر می‌کنیم به آن تبدیل خواهیم شد

Sunday, 21 February 2010

خرد برترین هدیه آسمانی



خرد برترین هدیه آسمانی است و چراغى براى پيدا كردن راه، آنوقت كه با اين هديه دريافتم كه خط مستقيم نه تنها در هندسه كه در زندگى هم كوتاهترين راه است، همان چراغى كه فردوسى خردمند در مورد آن ميگويد: چراغ مایه دفع تاریکی است، و بدی، جوهر تاریکی در زندگی آدمی است، که از آن دوری باید جست... آنوقت است كه ديگر اثرى از اين مرزبندى ها و تبعيض هايى كه اسير آنيم، نخواهيم ديد


Thursday, 22 October 2009

نشستن در کوی مهر

الهی! در جلال، رحمانی؛ در کمال، سبحانی؛ نه محتاج زمانی و نه آرزومند مکانی؛ نه کس به تو ماند و نه به کس مانی؛ پیداست که در میان جانی، بلکه زنده به چیزی است که تو آنی


الهی! دیگران مست شرابند و من مست ساقی. مستی ایشان فانی است و از من باقی


الهی! با بهشت چه سازم و با حور چه بازم؟ مرا دیده ای ده که از هر نظری بهشتی سازم


الهی! نَفَسی ده که حلقه بندگی تو در گوش کند و جانی ده که زهرِ حکمت تو نوش کند


الهی! محبت تو گلی است، محنت و بلا خار آن؛ آن کدام دل است که نیست گرفتار آن؟


الهی! در دلِ دوستانِ تو، نور عنایت پیداست و جان ها در آرزوی وصال تو حیران و شیداست. چون تو مولا که راست؟ و چون تو دوست کجاست؟

بازآ بازآ هرآنچه هستی بازآ


گر کافر و گبر و بت‌پرستی بازآ


این درگه ما درگه نومیدی نیست


صدبار اگر توبه شکستی بازآ




خدايا! مرا به كه وا مي گذاري؟ آيا به خويشاوندي كه پيوند خويشاوندي را خواهد گسست؟ يا به بيگانه كه بر من بر آشفتد؟ يا به كساني كه مرا به استضعاف و استثمار كشانند؟ در صورتي كه تو پروردگار من و مالك سرنوشت مني؟

مرا بر مشكلات روزگار، و كشمكش شب ها و روزها ياري فرماي! و مرا از رنج هاي اين جهان و محنت هاي آن جهان نجات بده و از شر بدي هايي كه ستمكاران در زمين مي كنند نگاه بدار



ما ز بالاییم و بالا می رویم
ما ز دریاییم و دریا می رویم

ما از آن جا و از این جا نیستیم
ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می رویم

لااله اندر پی الالله است
همچو لا ما هم به الا می رویم

قل تعالوا آیتیست از جذب حق
ما به جذبه حق تعالی می رویم

کشتی نوحیم در طوفان روح
لاجرم بی‌دست و بی‌پا می رویم

همچو موج از خود برآوردیم سر باز
هم در خود تماشا می رویم

راه حق تنگ است چون سم الخیاط
ما مثال رشته یکتا می رویم

هین ز همراهان و منزل یاد کن
پس بدانک هر دمی ما می رویم

خوانده‌ای انا الیه راجعون
تا بدانی که کجاها می رویم

اختر ما نیست در دور قمر
لاجرم فوق ثریا می رویم

همت عالی است در سرهای ما
از علی تا رب اعلا می رویم

رو ز خرمنگاه ما ای کورموش
گر نه کوری بین که بینا می رویم

ای سخن خاموش کن با ما میا
بین که ما از رشک بی‌ما می رویم

ای که هستی ما ره را مبند
ما به کوه قاف و عنقا می رویم
مولوی
...
گفتم: رجب از دستم رفت. گفت: فرصت هست. گفتم: شب های رمضانم تباه شد. گفت: وقت داری. گفتم: شب های قدرم را بگو. لبخندی زد و گفت: امیدوار باش. گفتم: به کجا؟ به طرفم برگشت و گفت: به امروز؛ امروز که عرفه است

Monday, 10 November 2008

از عرش تا زمين



خدا عشق است . خدا حقيقت است. خدا زيبايي است
خدا خوبي است

عشق را بجوی ، وجودت را یکی کن و قلبت را « به رویایی سپار » که دو بال پرواز برای ورود به دنیای نیلگون و بیکران ِ احساسات انسانی باشد


روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواست

وندر طلب طعمه پر و بال بیاراست



بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت

امروز همه عرش زمین زیر پر ماست



بر اوج چو پرواز کنم از نظر تیز

می بینم اگر ذره ای اندر ته دریاست



گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد

جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست



بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید

بنگر که ز چرخ جفا پیشه چه برخاست



ناگه ز کمین گاه یکی سخت کمانی

تیری ز قضای بد بگشاد بر او راست



بر بال عقاب آمد آن تیر جگر سوز

وز عرش مر او را به سوی خاک فرو کاست



بر خاک بیافتاد و بغلتید چو ماهی

آنگاه پر خویش گشود از چپ از راست



گفتا عجب است این که ز چوبی و ز آهن

این تیزی و تندی و پریدن ز کجا خاست



بر تیر نظر کرد و پر خویش بر آن دید

گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست

...