Showing posts with label روشنایی. Show all posts
Showing posts with label روشنایی. Show all posts

Saturday, 8 January 2011

از پا نمی نشینم تا روشنایی را ببینم



برپا ایستاده ام
تا پگاه را ببینم
با عینک گمانم
و تاریکی را
به روشنایی مبدل کنم
بامداد کوچکم
و بیداری را در شب آغاز کنم
با صدای ز نگ ساعتم
و شب را
در بیداری
به روزی درخشان برگردانم
با مهتابی اتاقم
و تا زندگی را باور کنم
در حضور مداومش
برپا ایستاده ام
تا هوا باقی است
تا عشق باقی است
تا آزادی باقی است
و از پا نمی نشینم
تا
روشنایی را ببینم
تا سرود خوش آهنگ عشق را
بشنوم
تا حقیقت
این گوهر یگانه را بیابم
برپا ایستاده ام
تا گمانداران حقیقت را بگویم
شما که چون کودکان دبستانی شادی می کنید
آیا مفهوم ستاره را می دانید
آیا گستردگی آسمان را می شنوید
آیا حرارت خورشید را می خوانید
برپا ایستاده ام
تا آرزومندان حقیقت را بگویم
چرا دل به وهم پندار سپرده اید
و بر دانایی و بیداری مرده اید
آنگاه که با خود خلوت می کنید
و حقیقت را در دستهای بزرگ خود
محبوس می پندارید
نمی بینید
که دستهای شما باز است
و چون فکر من خالی است
و ذهن شما
بازار پر رونقی است
که هر لحظه
دل به کالایی می دهید
و جاذبه اشان را نمی رهید
و اگر چه دلدادگی را بارها آزموده اید
و به سواسش کشانده اید
گمراهی را دل نمی نهید
بر جای مانده ام
تا بگویم
ذهن
سرطانی غده ایست بدخیم
که شما را قربانی خواهد کرد
در برابر فکری که باور ندارید
در مصاف آیینی که باطل می شمارید
و در دفاع از حرمتی
که جان برسر آن می گذارید
هنگامی که گلها را به دار می آویزند
و
پرندگان را
از قفس به مسلخ می برند
تا سخن از بیداری نشنوند
هنگامی که روزنه های کوچک سقف را می گیرند
تا کمانه های نور را نبینند
زندگی را چه می دانید
گوییا
آنچنان به تاریکی خو گرفته اید
که روشنایی را ناقوس مرگ می پندارید
و از آمدن آن بیم دارید
زندگی سرودی نیست
که تکرارش کنم
زندگی شاعری نیست
که با اندیشه و آیینم
به دارش بیاویزم
و با نگاهش بستیزم
زندگی شعر من است
از معنا می کاهمش
تا بمانم
با ترس و گمان نمی خواهمش
همانگونه که
هست
قرنها پاس می دارمش
و بکر
نگهمیدارمش
و با کمانه ی نور
به یاد می آرمش
و به جهان می سپارمش
من فرزند تسلیمم
خشونت را غریزه نمی دانم
و زندگی را
آن طور می شناسم که هست

پیمان آزاد

Sunday, 21 February 2010

خرد برترین هدیه آسمانی



خرد برترین هدیه آسمانی است و چراغى براى پيدا كردن راه، آنوقت كه با اين هديه دريافتم كه خط مستقيم نه تنها در هندسه كه در زندگى هم كوتاهترين راه است، همان چراغى كه فردوسى خردمند در مورد آن ميگويد: چراغ مایه دفع تاریکی است، و بدی، جوهر تاریکی در زندگی آدمی است، که از آن دوری باید جست... آنوقت است كه ديگر اثرى از اين مرزبندى ها و تبعيض هايى كه اسير آنيم، نخواهيم ديد


Sunday, 14 February 2010

کهن دیارم



بدان امید دارم که درهای عشقی‌ از بهشت بر هموطنانم و کهن دیارم باز شود

و اندوه را با شادی

اشک را با لبخند

بیماری را با سلامتی

فقر را با مساعدت

ویرانی را با آبادی

مرگ را با زندگی

کین را با مهر

پلیدی را با نیکی

عشق به خود را با عشق به مردم

تاریکی را با روشنایی

و

تفرقه را با اتحاد

جایگزین کنیم

...



Friday, 15 January 2010

گنجینه راز ... هر آن دل را که سوزی نیست، دل نیست

عشقم نثار هموطنانم، کشورم، خاکم، مردمم، عرب، فارس، آذری، کرد، بلوچ، گیلکی، مازندرانی، ترکمن، لر و همه و همه

خداوندا کشور و مردمم را یکپارچه و متحد ساز و تفرقه و نفاق را از سرزمینم دور ساز

عشق و تحمل به یکدیگر را به همه ما ارزانی‌ دار

بار الها، عبادت معنویم را بخشش عشق قرار داه

باشد که فقط یک مسیحی،‌ یا یک کلیمی، یا یک مسلمان، یا یک زرتشتی و یا ... نباشیم بلکه خود تجسمی زنده از عیسی و موسی و ابراهیم و محمد و زرتشت و ... باشیم

انسانی‌ باشیم در خور "اشرف مخلوقات" خطاب گرفتن



الاهی سینه‌ای ده آتش افروز
در آن سینه دلی وان دل همه سوز

هر آن دل را که سوزی نیست، دل نیست
دل افسرده غیر از آب و گل نیست

دلم پر شعله گردان، سینه پردود
زبانم کن به گفتن آتش آلود

کرامت کن درونی درد پرورد
دلی در وی درون درد و برون درد

به سوزی ده کلامم را روایی
کز آن گرمی کند آتش گدایی

دلم را داغ عشقی بر جبین نه
زبانم را بیانی آتشین ده

سخن کز سوز دل تابی ندارد
چکد گر آب ازو، آبی ندارد

دلی افسرده دارم سخت بی نور
چراغی زو به غایت روشنی دور

بده گرمی دل افسرده‌ام را
فروزان کن چراغ مرده‌ام را

ندارد راه فکرم روشنایی
ز لطفت پرتوی دارم گدایی

اگر لطف تو نبود پرتو انداز
کجا فکر و کجا گنجینه‌ی راز

ز گنج راز در هر کنج سینه
نهاده خازن تو سد دفینه

ولی لطف تو گر نبود، به سد رنج
پشیزی کس نیابد ز آنهمه گنج

چو در هر کنج، سد گنجینه داری
نمی‌خواهم که نومیدم گذاری

به راه این امید پیچ در پیچ
مرا لطف تو می‌باید، دگر هیچ

وحشی
...