Showing posts with label دلتنگى. Show all posts
Showing posts with label دلتنگى. Show all posts

Thursday, 18 February 2010

آفتاب



اگر چشمانم را و تمام وجودم را، مالامال از عشق


به اين سرزمين ببخشم، آيا خواهد توانست


آفتابى شود كه دلتنگى را از خاكم بگيرد؟


باشد كه هيچگاه در وحشت تاریکی نباشى


Wednesday, 28 October 2009

سخت گمنامید ای شقایق سیرتان


به هر كاری كه دست زدیم، نیاز به خداوند و خدمت به مردم را در نظر داشته باشیم، زیرااین شیوه ی زندگی معجزه آفرینان است

عشق یعنی چشم ها هم در رکوع

شــــــرمگین از نام ستــــــار العیوب


يک آسمان ابر دارم در سينه، از سوگ گل‌ها

درختان را دوست دارم که به احترام تو قیام کرده اند

و آب را که مهر مادر توست

خون تو شرف را سرخگون کرده است

شفق آینه دار نجابتت

و فلق؛محرابی، که تو در آن

نماز صبح شهادت گذارده ای

در فکر آن گودالم که خون تو را مکیده است

هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم

در حضیض هم میتوان عزیز بود

از گودال بپرس

تو تنها تراز شجاعت

در گوشه ی روشن وجدان تاریخ

ایستاده ای

به پاسداری از حقیقت

صداقت شیرین ترین لبخند بر لبان اراده ی توست

چندان تناوری و بلند که به هنگام تماشا

کلاه از سر کودک عقل می افتد
...

Tuesday, 19 May 2009

ساربان



يادت هست بابايى

از سپيدارهاى كنار راه كه با باد مى رقصيدند، با هم گفتيم

از سهراب كه گفتم، گفتى: ميخواهى دلم را بشكنى و گريه ام بياندازى؟

گفتم: نه بخدا! نه دخترم! اين روز ها كسى را دوست داشتيم

اين روزها دلتنگى

تنهايى! تنها! تمام عمر ما به همين سادگى گذشت

هر كه رفت پاره اى از دل و جان ما را با خود برد


...و اما بابايى

نيستش

نميدونم كجاست

چه ميكنه

ولي ميدونم كه ندارمش

هيچ وقت نخواستم كه تورو با چشمات به ياد بيارم

نمي خواستم كه تورو توي گمترين آرزوهام ببينم

نمي خواستم كه بي تو به ديوارا بگم هنوزم دوستت دارم

آخه توي هول و ولاي پريشوني تورو نداشتن

اي بي مروت

ديگه دلي ميمونه

كه جور دل كبوتر بتپه كه با شما از جون زندگيش بگه

بگه كه هنوز زنده است

هنوز زنده است


اگه صدا صداي منه

نفس اگه نفس تو

بذار كه اون خوش غيرتاش بدونن

كه دل

دل بابايي ديگه دل نيست

ديگه دل نميشه

نه ديگه اين واسه ما دل نميشه