Showing posts with label نیایش. Show all posts
Showing posts with label نیایش. Show all posts

Saturday, 2 July 2011

خلوت دل



هو المتین
...
رخ بنما، آن‌هنگام که راز با تو میگویم، که از همه بریده و گریخته ام
...
دیدگان دلم را روشن کن، با پرتو نور خود
...
آیا شود جانم آویخته شکوهت و چشم دل، به چشمه عظمتت، دست یابد؟

صدق زبان، نگاهی‌ حقجو و دلی‌ مشتاقم ده که اشتیاقش مرا به تو نزدیکتر و رویگردان از غیر تو سازد
...
ای تنها‌ترین رفیق بی‌ کلک، اگر رسیدن کامل به تو یعنی‌ کمال جدایی از مخلوقات و رهايي از هر تعلقي، ارزانیم دار
...
فلاور - از قافله جا مانده
...

Tuesday, 26 April 2011

شعله‌ی نیم نظرهای توام پاک بسوخت


پروردگارا؛


اگر هر که را تو از انسان می ستانی، خود جایش نمی نشستی
...
 چه سخت بود بریدنها و از دست دادنها

و اکنون چه حلاوت غریبی دارد این گسستن‌ها و پیوستن ها
...
 این رفتن‌ها و جایگزین شدن ها
...
تو بمان در ازاء روانه کردن همگان
...

Sunday, 24 April 2011

که حیف است از خدا چیزی تمنا جز خدا کردن




پروردگارا؛


در مظلومیت دین تو این بس، که اغلب مدافعانش یا جاهلان متعصب اند

...
 یا عالمان ریاکار، یا منفعت جویان غدّار
...
و چه کم اند در این میانه، آنان که دین را برای تو می خواهند نه برای خود
...
دینت را آن چنان که هست، به ما بیاموز
...
و به ما بیاموز که خود را خادم دینت بدانیم
...
و نه دینت را خادم خود
...
سید مهدی شجاعی‌
  


گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود

رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است
حیوانی که ننوشد می و انسان نشود

گوهر پاک بباید که شود قابل فیض
ور نه هر سنگ و گلی لل و مرجان نشود

اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود

عشق می‌ورزم و امید که این فن شریف
چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود

دوش می‌گفت که فردا بدهم کام دلت
سببی ساز خدایا که پشیمان نشود

حسن خلقی ز خدا می‌طلبم خوی تو را
تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود

ذره را تا نبود همت عالی حافظ
طالب چشمه خورشید درخشان نشود

Thursday, 25 February 2010

كه را فريب ميدهى؟

همه رنگ حیله بینم پس پرده‌ی فریبت
برو ای دو رو که هستی ز گل دور و دوروتر


هر كس به دیگری زیانی برساند و یا ضربه ای به كسی بزند

بیشترین زیان را خود ازآن خواهد دید

چرا كه هركس در دادگاه عدل الهی در برابر اعمال ناروای خودش مسؤول است


دنیای فریب دنیای زشتی ست که در آن قلبهای بسیار میشکند وفریبکار اگرچه شاید به شیادی وفریب چیزی به کف میآورد اما بسیار چیزها را در وجود خویش از دست میدهد وهمچنین درنگاه عالمی که روزی دریابند که او انسانی فریبکار وروبه صفت است و درنهایت همه ی آنچه را که بدست آورده نیز به خواری زکف میدهد این قانون زندگیست



خدایا! اندیشه واحساس مرا در سطحی پائین میاور که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار و پلید شبه آدم های اندک را متوجه شوم، چه، دوست تر میدارم بزرگواری گول خور باشم تا کوچکواری گول زن

از ما بهر حدیث به آزار چون کشد
ما مردمان بی دل و بی مکر و ساده‌ایم

خصمان ما اگر در خوبی ببسته‌اند
ما در وفاش چندین درها گشاده‌ایم

گر بد کنند با ما ما نیکویی کنیم
زیرا که پاک نسبت و آزاده زاده‌ایم


خدایا! بر اراده، دانش،عصیان، بی نیازی، حیرت، لطافت روح وشهامتم بیفزای


هیچ کس را مکر و فن سودی نکرد
پیش بازی‌های مکار قضا
...

Sunday, 21 February 2010

بنام دوست



بنام حاضرى که پنهانى ندارد، نزدیکى که دور نشود، جلوتر از هر قدیمى، بنام هم او كه مهرپیشه است، بنام صاحب هر نیکى، بنام بهترین یاران، یاور هر بى یاور، بهترین حاکمان، پادشاهى که سلطنتش زوال ندارد، بنام رهاننده اسیران، غمزداى هر غمزده، دلگشاى هر اندوهگین، پناه هر آواره، همدم هنگام ترس و وحشت، رفیق در غربت، پشتيبان هر بى پشتيبان، رحمت بخش هر رحمت خواه، ماندگارى که نیستى ندارد، دانایى که نادانى ندارد،

عیب پوش هر معیوب، نیرومندى که سستى نپذیرد، مهربانتر از هر مهربانى، داناتر از هر دانا، فرزانه تر از هر فرزانه، مالکى که مملوک کسى نیست، آنكه که زنده کند ولى زنده نشده، ببیند ولى دیده نشود، افریند ولى کسى او را نیافریده، نزاید و نه زائیده شده و نیست برایش همتایى، یار دلسوز آن کس که دلسوزى ندارد، رفیق آن کس که رفیق ندارد، فریادرس آن کس که فریادرسى ندارد ، راهنماى آنکه راهنمایى ندارد،مونس آنکس که مونسى ندارد، بنام ايزد يزدان كه معبودى جز او نيست


بنام او كه پدر و مادر را آفريد

بنام او كه مادر را با مهربانى و عشقى بس وصف ناپذير به من بخشيد

و بنام او كه پدر را استاد «راهم» ساخت

Friday, 15 January 2010

گنجینه راز ... هر آن دل را که سوزی نیست، دل نیست

عشقم نثار هموطنانم، کشورم، خاکم، مردمم، عرب، فارس، آذری، کرد، بلوچ، گیلکی، مازندرانی، ترکمن، لر و همه و همه

خداوندا کشور و مردمم را یکپارچه و متحد ساز و تفرقه و نفاق را از سرزمینم دور ساز

عشق و تحمل به یکدیگر را به همه ما ارزانی‌ دار

بار الها، عبادت معنویم را بخشش عشق قرار داه

باشد که فقط یک مسیحی،‌ یا یک کلیمی، یا یک مسلمان، یا یک زرتشتی و یا ... نباشیم بلکه خود تجسمی زنده از عیسی و موسی و ابراهیم و محمد و زرتشت و ... باشیم

انسانی‌ باشیم در خور "اشرف مخلوقات" خطاب گرفتن



الاهی سینه‌ای ده آتش افروز
در آن سینه دلی وان دل همه سوز

هر آن دل را که سوزی نیست، دل نیست
دل افسرده غیر از آب و گل نیست

دلم پر شعله گردان، سینه پردود
زبانم کن به گفتن آتش آلود

کرامت کن درونی درد پرورد
دلی در وی درون درد و برون درد

به سوزی ده کلامم را روایی
کز آن گرمی کند آتش گدایی

دلم را داغ عشقی بر جبین نه
زبانم را بیانی آتشین ده

سخن کز سوز دل تابی ندارد
چکد گر آب ازو، آبی ندارد

دلی افسرده دارم سخت بی نور
چراغی زو به غایت روشنی دور

بده گرمی دل افسرده‌ام را
فروزان کن چراغ مرده‌ام را

ندارد راه فکرم روشنایی
ز لطفت پرتوی دارم گدایی

اگر لطف تو نبود پرتو انداز
کجا فکر و کجا گنجینه‌ی راز

ز گنج راز در هر کنج سینه
نهاده خازن تو سد دفینه

ولی لطف تو گر نبود، به سد رنج
پشیزی کس نیابد ز آنهمه گنج

چو در هر کنج، سد گنجینه داری
نمی‌خواهم که نومیدم گذاری

به راه این امید پیچ در پیچ
مرا لطف تو می‌باید، دگر هیچ

وحشی
...

Wednesday, 6 January 2010

خلوت دل


ای بخشنده بی‌ منت، دلی‌ پاک و جانی آگاهم ده


پروردگارا،‌ای آغازین و ای‌ آخر بی‌ نهایت ، از چیست که هر چه بیشتر می‌‌آموزم و می‌‌دانم، احساس نادانیم افزون میشود؟ پس افزون کن این احساس را

جان پناهم، همه چیزی و من هیچم، مگذار پوچ شوم! هدایت کن بر ما رهی که بهتر از آن نیست

محتاجی، از محتاجت هرگز

مخواه لحظه ای‌ نیاز، به غیر خود
ای داروی دلم، هر نفس که از سینه بیرون میرود و می‌‌آید به اذن توست و هر آن که اراده کنی‌، از حرکت خواهد ایستاد

مهربانم، از آن هنگام که تو را در میان جان خود یافتم، زنده شدم

زنده کن عزیزانم را، شفا ده یارانم را، سلامتی ده جانهایمان را

ای پناه بی‌ پناهان،‌ای داننده ی رازها،‌ای یار از همه شنواترم،‌ ای حبیب و همراه گامهایم، ‌ای مونس مهربانم، استواری گامهایمان را در سختیها، فزونی ده


ای سراینده عشق، سینه را مملو از عشق و شناختت کن

راه گرچه بر عاشقانت باریک است اما مخواه تاریکی

...
...

Wednesday, 4 November 2009

کویر بهشت



رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم

براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند

طعم توفيق را مي چشاند

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند

تنها خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است

تنها بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم

...
...

Tuesday, 27 May 2008

امید و نومیدی

خرد هر کجا گنجی آرد پدید
ز نام خدا سازد آنرا کلید


به نومیدی، سحرگه گفت امید
که کس ناسازگاری چون تو نشنید

بهر سو دست شوقی بود بستی
بهر جا خاطری دیدی شکستی

کشیدی بر در هر دل سپاهی
ز سوزی، ناله‌ای، اشکی و آهی

زبونی هر چه هست و بود از تست
بساط دیده اشک آلود از تست

نهی بر پای هر آزاده بندی
رسانی هر وجودی را گزندی

غبارت چشم را تاریکی آموخت
شرارت ریشه‌ی اندیشه را سوخت

دو صد راه هوس را چاه کردی
هزاران آرزو را آه کردی

مرا در هر دلی، خوش جایگاهیست
بسوی هر ره تاریک راهیست

دهم آزردگانرا مومیائی
شوم در تیرگیها روشنائی

دلی را شاد دارم با پیامی
نشانم پرتوی را با ظلامی

عروس وقت را آرایش از ماست
بنای عشق را پیدایش از ماست

غمی را ره ببندم با سروری
سلیمانی پدید آرم ز موری

بهر آتش، گلستانی فرستم
بهر سر گشته، سامانی فرستم

خوش آن رمزی که عشقی را نوید است
خوش آن دل کاندران نور امید است

Sunday, 20 April 2008

نیایش


بارالها

برای همسايه ای که نان مرا ربود نان

برای دوستی که قلب مرا شکست مهربانی

برای آنکه روح مرا آزرد بخشايش

و برای خويشتن خويش آگاهی و عشق ميطلبم

دكتر علي شريعتي

Wednesday, 27 February 2008

نیایش



ای يگانه! ای بی همتا! ای شنونده بر سکوت من! ای آنکه در کائنات بزرگ خود بر انسانی همچون من دستور سجده داده ای! ای خدا! ای خدای مهربانی! ای خدای خوبی! ای خدای ارزن و گندم! ای دهنده نعمت آب! ای نقاش جهان و فلک! ای زنده کننده جان و روح بيمار من! ای خالق عقل و کمال! ای خدای بزرگ! ای رحمان! ای رحيم! تو را قسم به شب پر ستاره، تو را قسم به دل پاره پاره، تو را قسم به شهاب گريزان، تو را قسم به لحظه های برگ ريزان، تو را قسم به نگاه معصوم کودک، تو را قسم به شکوه باز شدن غنچه های پر اميد، تو را قسم به اشک توبه، تو را قسم به ستاره های دل انگیز، تو را قسم به دعای مادر! چنان ذکرت را بر زبانم جاری کن که حتی در بستر بيماری و در زمان گفتن هر آنچه که نمی دانم، فقط نام تو بر زبانم باشد بگذار چنان در روح و افکارم رخنه کنی که هيچ تارو پودی از من بدون تو شکوفا نگردد. چنان در درون روحم باش تا هر گام و حرکتی از من بوی خدا بدهد