Showing posts with label غم. Show all posts
Showing posts with label غم. Show all posts

Monday, 23 July 2012

❀غم ِ پنهان❀

هو المتین


و مرا جز تو، هيچكس و هيچ چيز، نياز نيست

   . . . ❀•.¸¸.❀ . . .    . . . ❀•.¸¸.❀ . . .   . . . ❀•.¸¸.❀ . . .

ای که داری دل ِ خونین، ز پریشانی خویش
با خدا از چه نگویی، غم ِ پنهانی‌ خویش

. . . ❀•.¸¸.❀ . . .


هوشیاران همه از بند تعلق رستند
تو بجا مانده‌ای از روی گرانجانی ِ خویش

. . . ❀•.¸¸.❀ . . .


میبری راه به مقصود ، اگر پاک کنی
گرد تزویر و ریا را تو ز پیشانی خویش


. . . ❀•.¸¸.❀ . . .


پاک کن لوح دل از تیرگی جهل و جنون
تا به کی‌ می‌‌کشی آزار ز نادانی خویش

. . . ❀•.¸¸.❀ . . .   . . . ❀•.¸¸.❀ . . .


 «عاشقا»، عمر گرانمایه به غفلت طی‌ شد
چاره‌ای ساز، برای شب ظلمانی خویش


فلاور - رمضان ۱۴۳۳
 



و آگاه باش كه با ياد خدا دلها آرامش مى‏يابد

وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللّهِ أَلاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ


Without doubt, it is in your remembrance that my heart finds tranquility

and does a person's heart find rest except in Your remembrance?

For You are The Creator of the entire universe,

and You are The Creator of all those who have been here and those who have departed.

You are Light upon Light, to Whom go Down in their prostration of love bodies and souls.

For You are The First, Before all befores,

in the whole creation;

the Opener of all with the Kaf and Noon letters.

And the Light of Your face, after all afters, till Eternity,

forever remains Sublime and Generous, Whilst Always Brilliant.

Saturday, 21 July 2012

لشكر ِغم

هو المتین

از هجوم ِ لشكر ِغم در نهان سينه‌ام

. . . ❀•.¸¸.❀ . . .
 
ناگريز آمد شكست استخوان سينه ام


فلاور مرداد ۹۱



Monday, 11 June 2012

❀محرم ِ اسرار❀




دیده‌ام تشنه ی خواب و دلِ من بیدار است

...
دلم آغشته بخون و رخ من گلنار است

. . . ❀•.¸¸.❀ . . .

مهر بر لب زده‌ام تا که نگویم غم خویش
...
روزگاریست دلم محرم این اسرار است

. . . ❀•.¸¸.❀ . . .

لاله از سوگِ جگر سوختگان دلِ خاک
...
داغ بر دل زده و معتکف گلزار است

. . . ❀•.¸¸.❀ . . .

لب فرو بسته ام‌ای دوست، گر از گفت و شنید
...
بر لب مردم چشمم دو جهان گفتار است

. . . ❀•.¸¸.❀ . . .

خواهی‌ ار منصبِ والا، به کس آزار مکن
...
آسمان، خاک رهِ مردمِ بی‌ آزار است

. . . ❀•.¸¸.❀ . . .

شد بشر گر چه گل سر سبد موجودات
...
در کفِ فتنه و شر خار و زبون چون خاراست

. . . ❀•.¸¸.❀ . . .

طلبِ همت، از الطافِ خدا باید کرد
...
که در این دور و زمان صبر و سکون ، دشوار است

. . . ❀•.¸¸.❀ . . .

دامنِ صبر و تحمل مده‌‌ از کفّ

«عاشق»


...

که در این دیرِ کهن، رنج و محن بسیار است

فلاور

خرداد ۹۱

Wednesday, 31 August 2011

در این زمانه که درمانده هر کسی از بهر نان شب، دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست

 هو المتین


هان، ای يتيم خُرد!

ای کودک غريب!

لبخند عيد بر من غمگين حرام باد-

گر بی‌غم تو بر لب سردم نشسته است.

هان، ای سپيد مویِ تهی‌دستِ بی‌نصيب!

...
ای کهنه‌جامگان!

عريان‌تنان شهر!

عيش‌ام شکسته باد اگر با چنين غمی-

لبخند عيد بر لب من نقش بسته است ...

«مهدی سهیلی»




Tuesday, 16 August 2011

... ما بی غمان مست دل از دست داده‌ایم



در فیلم"لانه خرگوش" نیکول کیدمن در نقش مادري است که پسرش را سال‌ها پيش از دست داده

و سعي مي‌کنه درد را براي دخترش توصيف کنه...! ه

مي‌گه: درد شبيه يک پاره آجره که در جيب با خودت مي‌گردوني ...! ه

ممکن است يادت بره که هست، ولي بالاخره حتي در اوج شادي

دستت به آن گير مي‌کنه و مي‌گی: آه ... آن ...! ه

...

چون لاله می مبین و قدح در میان کار
... 
این داغ بین که بر دل خونین نهاده‌ایم

Sunday, 5 June 2011

اندوه من انبوه تر از دامن الوند، بشکوه تر از کوه دماوند غرورم



و همه اجرها در گمنامیاست ... چگونه در بند خاک بماند، آنکه پرواز آموخته است و راه را می شناسد؟

و چگونه از جان نگذرد، آن که می داند جان، بهای دیدار است؟ 





هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
... 
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
... 
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
... 
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
... 
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
... 
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
...
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
... 
تو قاف قرار من و من عین عبورم 
...
بگذار به بالای بلند تو ببالم
... 
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

قیصر امین‌پور
...
...
خدیا!من دلسوخته ام
از دنیا وارسته ام
و از همه چیز خود دست شسته ام
و دیگر از کسی بیمی ندارم
و دلیلی ندارم که تسلیم ظلم و کفر شوم
من می سوزم تا راه حق را روشن کنم


شهید محمد سبزی

Friday, 4 March 2011

هجرش، جان و جگر را سوزاند و از دوست فقط درد به یادگار ماند


هر چه می‌‌شناختم، نبود

و

!هر چه بود، نشناختم

امشب من آنچه را که شناخت، می‌ پنداشتم به آبش انداختم

هر چه من آن بودم، امشب دانستم که نبودم

آنچه را که می‌بایست نور آمد و آنچه را که نمی‌‌بایست دود
فلاور


ای یار مرا غم تو یارست ... عشق تو ز عالم اختیارست
با عشق تو غم همی گسارم ... عشق تو غمست و غمگسارست
جان و جگرم بسوخت هجران ... خود عادت دل نه زین شمارست
جان سوختن و جگر خلیدن ... هجران ترا کمینه کارست
در هجر ز درد بی‌قرارم ... کان درد هنوز برقرارست
ای راحت جان من فرج ده ... زان درد که نامش انتظارست
در تاب شدی که گفتم از تو ... جز درد مرا چه یادگارست

انوری


Saturday, 22 January 2011

شب یلدای حزن یار


دلی‌ که شکست، دیگر ماندنی نیست.

دلی‌ که عزادار عشق شد، مسافر رهگذر دنیا میشود.

زمین برایش قفس است و زمینیان یاد آور کوچکی و حقارت دنیا

عشق بدون معشوق مرا بس. عزادار عشق بودن تا به کی‌؟

عمرم در انتظار و بی‌ قراری رویش گذشت

در دل‌ شکسته‌ام طوفان غم بپاست اما لبخند میزنم تا نامحرم، عریان نبیند راز دلم را

شب با تمام وسعتش از سکوت ناله‌هایم به لرزه افتاده

جراحت عشقش، طپش قلب

و نفس روح را نشان رفته

وقتی‌ سینه از غمش می‌سوزد رو به آسمان میکنی‌ و او فریاد سکوتت را

میشنود که می‌گویی دوزخت فردا بود، پس سوزاندن امروزت از چه روست؟

اگر غرور نبود چشمهایم باید به جای زبان سخن می‌راند

دل‌ بسی‌ کوشید که فراموشت کند ولی‌ بی‌چاره ندانست گذری نیست هوایت

به چشمان همیشه تبدارم سپرده‌ام که شب را بنوشد اما هشیار باشد از خواب

گامهایم فهمیده اند که باید در سکوت، بدون لرزش قدم بردارند که مبادا بر دل‌ کسی‌ ترکی افتد

آسمان هم دیگر قادر نیست که بار این امانت را تحمل کند

قرعه به نام مستان هشیار و دل‌‌های دیوانه افتاده
.
.
.از قافله جا مانده ام، دستم بگیر و پروازم ده
فلاور
دوم بهمن ۱۳۸۹
.
 ...


تقدیم به مادر شهيدان "مجيد و محسن صادقي" که پنجشنبه گذشته هنگام اذان ظهر در حین انجام غبار روبي مزار فرزندان شهيدش در حالیکه وضعيت جسمانی مساعدی داشت، به صورت ناگهاني جان سپرد

روحشان شاد


Tuesday, 15 June 2010

انسان و درد

پرسید: چرا این جماعت همیشه نالانند و افسرده؟

گفتش: دردهای کوچک ناله و افسردگی می‌‌آورد
و
دردهای بزرگ لالی!


ای خوش آنکو رفت در حصن سکوت
بسته دل در یاد حی لایموت

خامشی باشد، نشان اهل حال
گر بجنبانند لب، گردند لال


Saturday, 16 January 2010

کاش می‌‌دانستیم غبطه خوردن و حسرت به این و آن رسم زندگی‌ نیست




کاش می‌‌دانستیم غبطه خوردن و حسرت به این و آن رسم زندگی‌ نیست، زندگی با همه وسعت خود محفل سکوت و غم خوردن نیست

زندگی‌ به این معنی‌ نیست که به قضا و سرنوشت تن‌ داد و از حرکت ایستاد! زندگی‌ یعنی‌ جنبش و جاری شدن

زندگی‌ یعنی‌ کوشش و تکاپو، زندگی‌ یعنی‌ مانند آفتاب بر گلهای خسته تابیدن، مانند رودخانه جاری بودن

عمر انسان شتابان می‌گذرد و امیدوارم که بتوانم به یادگار گلی‌ زیبا در آن بکارم تا از رایحه خوش آن دیگران بهره ببرند

زندگی‌ بسیار زیباست و اگر آن را بیافروزیم، شاهد رقص شعله‌ها خواهیم بود و گرنه زندگیمان خاموش است و این خاموشی پر گناه

زندگی‌ مانند آب است، اگر آب راکد شد افسرده میشود

باید به دریای ابدیت پیوست. نیکی‌ و مهربانی و شفقت و مساعدت را باید معنا داد

باید بدانم که زنده بودن و زندگی‌ کردن یکی‌ نیست

Monday, 21 September 2009

آغاز ديدار

سلسله موی دوست، حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست ، فارغ از این ماجراست

...

پیش عاقل نیاز چیست؟ نماز
نزد عاشق نماز چیست؟ نیاز



نغمه سازی بناله‌ی دلسوز
صبحدم می‌زد این غزل برساز

کای بدل پرده سوز شاهد روز
وی بجان پرده ساز مجلس راز

اگرت بر سرست سایه‌ی مهر
سایه‌ئی بر سر سپهر انداز

تا ترا عاقبت شود محمود
همچو محمود شو غلام ایاز

دل دیوانگی بمهر افروز
سر فرزانگی بعشق افراز

مشو از منعمان جاه اندوز
مشو از مفلسان چاه انداز


یا بیا در غم زمانه بسوز
یا برو با غم زمانه بساز

ترک این راه کن که نبود راست
دل بسوی عراق و رو بحجاز

اگرت ساز نیست سوز کجاست
ورت آواز هست کو آواز

خیز خواجو که مرغ گلشن دل
در سماعست و روح در پرواز

باز کن چشم جان که طائر قدس
نشود صید جز بدیده باز
خواجو

Thursday, 16 July 2009

نِگَريستن ...

هو المتین
 ...

 يک چشم من اندر غم دلدار گريست

چشم دگرم حسود بود و نَگِريست

چون روز وصال آمد آن را بستم
گفتم نَگِريستي، نبايد نِگَريست
....
ابوسعيد ابوالخير



Wednesday, 17 June 2009

صبوران صــنوبر




عطر آرام عبورشان هنوز
تا بالادست دره ها پیداست
از همین راه رفته اند حتما
حالا یک طور دیگر
از ردپایشان
به سرمنزل پروانه می رسیم


راه باریکه های دنباله دار پاییزی
هنوز هم
پر از عطر عبور آشنایانی ست
که سالها پیش
از یاد بی مرور مردمان رفته است


ای کاش
پسران ماه و دختران چشمه نشین می دانستند
بالا دست دره ها پیداست اگر هنوز
هم از رد روشن ستارگانی ست
که دیگر از جنوب شرقی شب
به خانه باز نمی ایند





سلام بر قبرهاي بي‌مادر


Saturday, 25 April 2009

نگرشي تازه



دختران شهر به روستا فکر می کنند دختران روستا در آرزوی شهر می میرند.مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند. کدام پل در کجای جهان شکسته است که هیچکس به خانه اش نمی رسد


خرد بهتر از هر چه ایزد بداد
ستایش خرد را به از راه داد

خرد رهنمای و خرد دلگشای
خرد دست گیرد به هر دو سرای

ازو شادمانی وزویت غمیست
وزویت فزونی وزویت کمیست

خرد تیره و مرد روشن روان
نباشد همی شادمان یک زمان




دنیا مانند پژواك اعمال و خواستهای ماست. اگر به جهان بگویی: ”سهم منو بده...“ دنیا مانند پژواكی كه از كوه برمی گردد، به تو خواهد گفت: ”سهم منو بده....“ و تو در كشمكش با دنیا دچار جنگ اعصاب می شوی. اما اگر به دنیا بگویی: ”چه خدمتی برایتان انجام دهم؟...“ دنیا هم بتو خواهد گفت: خدمتی برایتان انجام دهم؟
...

Saturday, 28 February 2009

سکوت



سکوت تنها زبان دل آدمي است

گاهي که اين سکوت بدليل کم صبري مي شکند

دست ساکت مي شود ومسکوت آرزو مي کند

که اي کاش ساکت مي ماند

که سکوت بسياري از محتويات دل را مخفي مي کند

و همين شايد تنها حسن سکوت باشد و

ساکنان علم بزرگترين غمشان همان علت سکوتشان است
...