Showing posts with label روزگار. Show all posts
Showing posts with label روزگار. Show all posts

Monday, 16 July 2012

ترنم ِ مهر


اى دوست، در شبانگاهان و
سجود ِ مهتاب
و نور ِ زركش ِ ماه
...
و اطلس ِ ستارگان ِ تكبير گوى ِ شب افروز ،
...
و به هنگام ِ آواى ِ كرم گستر ِ قطرات ِ باران
و هواى ِ مشكبو،
 ...
و به هنگام ناز ِ گلهاى ِ خوش رنگ اما نه هزار رنگ ِ رسته از سنگ،
 ...
و رقص ابرهاى ِ سپيد در آسمان،
...
و به هنگام ِ ترانهِ باد، لابه لاىِ درختان
...
 و نجواى ِ آواز ِ زيباى ِ برگ ها،
...
 به هنگام ِ مناجات ِ چلچله‌ها در موكبِ سحر و شامگاه،
 ...
و به هنگام طلوع و غروب خورشيد
 ...

... ياد ِ مرا در دستان خاطرت گره كن ... طبيب دل پر دردت شدم، ...
بيا با من ، تا با ترنم ِ نيايش ، جامه صد چاك خورده دل و جان ، از روزگار را ، نو كنيم ...
و كوچه، بن بست هاى تاريك دل را روشن كنيم


فلاور ، تیر ماه ۱۳۹۱

 

Monday, 11 June 2012

❀محرم ِ اسرار❀




دیده‌ام تشنه ی خواب و دلِ من بیدار است

...
دلم آغشته بخون و رخ من گلنار است

. . . ❀•.¸¸.❀ . . .

مهر بر لب زده‌ام تا که نگویم غم خویش
...
روزگاریست دلم محرم این اسرار است

. . . ❀•.¸¸.❀ . . .

لاله از سوگِ جگر سوختگان دلِ خاک
...
داغ بر دل زده و معتکف گلزار است

. . . ❀•.¸¸.❀ . . .

لب فرو بسته ام‌ای دوست، گر از گفت و شنید
...
بر لب مردم چشمم دو جهان گفتار است

. . . ❀•.¸¸.❀ . . .

خواهی‌ ار منصبِ والا، به کس آزار مکن
...
آسمان، خاک رهِ مردمِ بی‌ آزار است

. . . ❀•.¸¸.❀ . . .

شد بشر گر چه گل سر سبد موجودات
...
در کفِ فتنه و شر خار و زبون چون خاراست

. . . ❀•.¸¸.❀ . . .

طلبِ همت، از الطافِ خدا باید کرد
...
که در این دور و زمان صبر و سکون ، دشوار است

. . . ❀•.¸¸.❀ . . .

دامنِ صبر و تحمل مده‌‌ از کفّ

«عاشق»


...

که در این دیرِ کهن، رنج و محن بسیار است

فلاور

خرداد ۹۱

Monday, 13 December 2010

غم آشنای غمهای نهان

از ابتدای دهه خواستم این مطلب را بنویسم، اما چنان فشار سنگینی‌ بر قلبم هربار می‌‌آورد، که تحمّل دردش آسان نبود. قلبم چون کبوتری که در چنگال عقابی اسیر شده باشد بال و پر میزند، اما رهایی نیست ... در بین فجایع کربلا، دخت کوچک امام و آنچه بعد از امام بر خاندان او حادث شد، قرارم را می‌گیرد ... رنجنامه این دختر و عمه اش پس از پدر، چون طوفانی سهمگین، یاد فصل‌های پر حادثه کودکی و نوجوانیم را ورق میزند ... امان از این دنیا و نامهربانان ... گفت مهرباني صفت بارز عشاق خداست ، نمیدانست که شهر دیر زمانیست از عاشق خالیست
... ...

رنجنامه آن کودک خردسالی که نور چشمان پدر بود

چه شد ‌ای ماه که امشب به زمین آمده‌ای ... خوش سراغ من ویرانه نشین آمده ای


از جمال تو منوّر شده کاشانه ی ما ... رونقی یافته از روی تو ویرانه ما


ای پدر جان که بریده است سر از پیکر تو ... زده از کینه شرر بر جگر دختر تو


شکوه‌ها با تو زبیداد ستمگر دارم ... قصه‌ها با تو از این قوم بداختر دارم


از همان روز که گشتی تو جدا از بر ما ... چه بگویم که چه آورد فلک بر سر ما


ما شدیم از ره بی‌ داد سوی شام روان ... دست و پا بسته به زنجیر ستم پیر و جوان


ای پدر جان دگر از سیلی‌ بیداد مپرس ... جان بابا دگر از این دل‌ ناشاد مپرس


مرو ‌ای جان پدر بار دگر از بر من
نظری کن بدل خسته و چشم تر من
فلاور


رویای شیرین


شد آن کودک در خرابه چون بخواب ... دید در رویای شیرین روی باب


با زبان کودکی آن غم آشنا ... با پدر آمد چو بلبل در نوا


لب به تشریح پریشانی گشود ... با پدر شیرین زبانیها نمود


با پدر می‌‌گفت آن شیرین زبان ... قصه جانسوز غمهای نهان


کای پدر شد پای من پر آبله ...بس دویدم در قفای قافله


تازیانه بر سر و رویم زدند ... ضربه‌ها بر دست و بازیوم زدند


گشته مجروح از مغیلان پای من ... خسته شد از طول راه اعضا ی من


در طریق کوفه تا شام خراب ... شد دلم از آتش محنت کباب


ناگهان زان خواب خوش بیدار شد
بسکه شاد از لذت دیدار شد
فلاور



حسین، كربلایی نیست، جهانی است. حسین، چشمه ای از حقیقت و حرّیت است كه تا ابد كام تشنگان آزادی را سیراب می سازد. حسین مرگ را «پل عبور» و «بقا» را در «فنا» و «پیروزی» را در «شكست» و «زندگی» را در «مرگ» می دید و «ماندن» را در «رفتن» و «حضور» را در «غیبت» می شناخت و «شهادت» را «حضور جاودانه در تاریخ» می دانست ... «اشك»، زبانِ دل است و «گریه»، فریاد عصر مظلومیّت




Thursday, 6 November 2008

اندیشه

از نیاز ماست اینجا زر عزیز ... ورنه زر، با سنگ سوده همبر است



ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن
در برومندی ز قحط برگ و بار اندیشه کن

از نسیمی دفتر ایام برهم می‌خورد
از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن

بر لب بام خطر نتوان به خواب امن رفت
ایمنی خواهی، ز اوج اعتبار اندیشه کن

روی در نقصان گذارد ماه چون گردد تمام
چون شود لبریز جامت، از خمار اندیشه کن

بوی خون می‌آید از آزار دلهای دو نیم
رحم کن بر جان خود، زین ذوالفقار اندیشه کن

گوشه‌گیری درد سر بسیار دارد در کمین
در محیط پر شر و شور از کنار اندیشه کن

پشه با شب زنده‌داری خون مردم می‌خورد
زینهار از زاهد شب زنده‌دار اندیشه کن

صائب


Thursday, 7 February 2008

به اندیشیدن خطر مکن

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد


به اندیشیدن خطر مکن

روزگار غریبی است نازنین

آنکه بر در می کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی است نازنین

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند بر گذرگاهان مستقر با کُنده و ساطوری خون آلود

و تبسم را بر لبها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

...