Showing posts with label غروب. Show all posts
Showing posts with label غروب. Show all posts

Monday, 16 July 2012

ترنم ِ مهر


اى دوست، در شبانگاهان و
سجود ِ مهتاب
و نور ِ زركش ِ ماه
...
و اطلس ِ ستارگان ِ تكبير گوى ِ شب افروز ،
...
و به هنگام ِ آواى ِ كرم گستر ِ قطرات ِ باران
و هواى ِ مشكبو،
 ...
و به هنگام ناز ِ گلهاى ِ خوش رنگ اما نه هزار رنگ ِ رسته از سنگ،
 ...
و رقص ابرهاى ِ سپيد در آسمان،
...
و به هنگام ِ ترانهِ باد، لابه لاىِ درختان
...
 و نجواى ِ آواز ِ زيباى ِ برگ ها،
...
 به هنگام ِ مناجات ِ چلچله‌ها در موكبِ سحر و شامگاه،
 ...
و به هنگام طلوع و غروب خورشيد
 ...

... ياد ِ مرا در دستان خاطرت گره كن ... طبيب دل پر دردت شدم، ...
بيا با من ، تا با ترنم ِ نيايش ، جامه صد چاك خورده دل و جان ، از روزگار را ، نو كنيم ...
و كوچه، بن بست هاى تاريك دل را روشن كنيم


فلاور ، تیر ماه ۱۳۹۱

 

Friday, 23 May 2008

غروب اروند

دريايي زيستن


يادش بخير ديروزمان را که جاري چشمه ها . حسرت نگاهمان را داشتند


و بلنداي قله ها حقير عظمتمان


و امروز گرفتار کدامين قانون غير اساسي شده ايم


که چشمانمان ديدگان شيطان شده و بلنداي وجودمان


حقير نام و نانو فرياد از فردايمان

Thursday, 6 March 2008

آنانی که دریایی زیستند، مردابی نمی‌‌میرند

ديروز مي رفتيم و خاکي بوديم ، امروز مانديم و خاکستري شديم

ديروز با عشق مي جنگيديم ، امروز براي عاشقي

آنجا براي رزم هاي شبانه مي رفتيم ، اينجا براي بزمهاي عاشقانه

آن روز با هم به دشمن مي زديم ، اين روزها براي هم مي زنيم


ديروز از سيمهاي خاردار گذشتيم ، امروز از زر و سيم روزگار هرگز

آنجا در پشت خاکريز بوديم ، اينجا در پناه ميز

آنجا براي خدا کار مي کرديم ، اينجا کاري با خدا نداريم

ديروز جزيره مجنون را ديوانه کرديم ، امروز مجنون جزيره ايم

ديروز چه آسان جان مي داديم ، امروز چه آسان ايمان را

آنجا با خدا دست مي داديم ، اينجا خدا را از دست مي دهيم

آنجا براي شهادت سبقت مي گرفتيم ، اينجا براي رياست

آن روز از سه راهي شهادت گذشتيم ، امروز از دوراهي عافيت مانده ايم

...

Wednesday, 27 February 2008

غروب دلتنگي



دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است

ميان ما و رسيدن هزار فرسنگ است

مرا گشايش چندين دريچه کافي نيست

هزار عرصه براي پريدنم تنگ است

چگونه سر کند اينجا ترانه خود را

دلي که با تپش عشق او هماهنگ است

هزار چشمه فرياد در دلم جوشيد

چگونه راه بجويد که روبرو سنگ است

خورشيد در پس کوههاي ستبر عزم رفتن دارد و من در غروب دلتنگي

دست پريشان دل را فشرده ام و سر بر شانه آشفتگي به دنبال زانوي محرمي مي گردم



نخلستان بني نجار کجاست ؟

حلقوم چاههاي آشنايش کو ؟


بهانه اي در حلقومم گره خورده است

بهانه اي که هجم هجومش تکلف کلامم را از هم پاشيده است