Showing posts with label گنج. Show all posts
Showing posts with label گنج. Show all posts

Friday, 11 February 2011

... کیمیا

یک عمری همه دنبال کلید بهشت میگردند
دنبال گنج
دنبال کیمیا
دنبال راز و رمز سعادت
ولی‌ جایی دنبالش میگردند که نیست
معلومه که نیست


کّل قضیه، خلاصه‌اش یک کلمه است: تو بگو کلید ، بگو رمز .. آنقدر که می‌‌پیچونی، پیچیده نیست، ساده است
...
خداوند متعال رمزش را در یک کلمه به موسی‌(ع) فرمود
فرمود: محبت برای خاطر من، عداوت هم برای خاطر من


دوست داشتن برای خدا
یعنی‌ تنها ترازوی دل‌، خدا
محبت فقط برای او
نه برای ظاهر

اگر معیار و میزان محبت خداوند باشد
اگر قدرم نبینی، باز عمل میکنی
اگر نا سپاسی هم ببینی‌، باز عمل میکنی

آنهایی که در رفاقت وسط کار کم میارند
برای این است که برای خدا نکردند
وگرنه که در این وادی هر چه بیشتر مبتلا شوی، مقرّب تر میشوی



آن کیمیا که همه به دنبال آن میگردند چیزی جز محبت نیست
 ...
مابقی بیراهه است ، سنگلاخ است



کليد گنج سعادت قبول اهل دل است
مباد آن که در اين نکته شک و ريب کند
حافظ
طلا و مس

Friday, 15 January 2010

گنجینه راز ... هر آن دل را که سوزی نیست، دل نیست

عشقم نثار هموطنانم، کشورم، خاکم، مردمم، عرب، فارس، آذری، کرد، بلوچ، گیلکی، مازندرانی، ترکمن، لر و همه و همه

خداوندا کشور و مردمم را یکپارچه و متحد ساز و تفرقه و نفاق را از سرزمینم دور ساز

عشق و تحمل به یکدیگر را به همه ما ارزانی‌ دار

بار الها، عبادت معنویم را بخشش عشق قرار داه

باشد که فقط یک مسیحی،‌ یا یک کلیمی، یا یک مسلمان، یا یک زرتشتی و یا ... نباشیم بلکه خود تجسمی زنده از عیسی و موسی و ابراهیم و محمد و زرتشت و ... باشیم

انسانی‌ باشیم در خور "اشرف مخلوقات" خطاب گرفتن



الاهی سینه‌ای ده آتش افروز
در آن سینه دلی وان دل همه سوز

هر آن دل را که سوزی نیست، دل نیست
دل افسرده غیر از آب و گل نیست

دلم پر شعله گردان، سینه پردود
زبانم کن به گفتن آتش آلود

کرامت کن درونی درد پرورد
دلی در وی درون درد و برون درد

به سوزی ده کلامم را روایی
کز آن گرمی کند آتش گدایی

دلم را داغ عشقی بر جبین نه
زبانم را بیانی آتشین ده

سخن کز سوز دل تابی ندارد
چکد گر آب ازو، آبی ندارد

دلی افسرده دارم سخت بی نور
چراغی زو به غایت روشنی دور

بده گرمی دل افسرده‌ام را
فروزان کن چراغ مرده‌ام را

ندارد راه فکرم روشنایی
ز لطفت پرتوی دارم گدایی

اگر لطف تو نبود پرتو انداز
کجا فکر و کجا گنجینه‌ی راز

ز گنج راز در هر کنج سینه
نهاده خازن تو سد دفینه

ولی لطف تو گر نبود، به سد رنج
پشیزی کس نیابد ز آنهمه گنج

چو در هر کنج، سد گنجینه داری
نمی‌خواهم که نومیدم گذاری

به راه این امید پیچ در پیچ
مرا لطف تو می‌باید، دگر هیچ

وحشی
...

Tuesday, 27 May 2008

امید و نومیدی

خرد هر کجا گنجی آرد پدید
ز نام خدا سازد آنرا کلید


به نومیدی، سحرگه گفت امید
که کس ناسازگاری چون تو نشنید

بهر سو دست شوقی بود بستی
بهر جا خاطری دیدی شکستی

کشیدی بر در هر دل سپاهی
ز سوزی، ناله‌ای، اشکی و آهی

زبونی هر چه هست و بود از تست
بساط دیده اشک آلود از تست

نهی بر پای هر آزاده بندی
رسانی هر وجودی را گزندی

غبارت چشم را تاریکی آموخت
شرارت ریشه‌ی اندیشه را سوخت

دو صد راه هوس را چاه کردی
هزاران آرزو را آه کردی

مرا در هر دلی، خوش جایگاهیست
بسوی هر ره تاریک راهیست

دهم آزردگانرا مومیائی
شوم در تیرگیها روشنائی

دلی را شاد دارم با پیامی
نشانم پرتوی را با ظلامی

عروس وقت را آرایش از ماست
بنای عشق را پیدایش از ماست

غمی را ره ببندم با سروری
سلیمانی پدید آرم ز موری

بهر آتش، گلستانی فرستم
بهر سر گشته، سامانی فرستم

خوش آن رمزی که عشقی را نوید است
خوش آن دل کاندران نور امید است