
Friday, 1 July 2011
یک داغ دل بس است برای قبیله ای

Saturday, 22 January 2011
شب یلدای حزن یار
.
..از قافله جا مانده ام، دستم بگیر و پروازم ده
فلاور
دوم بهمن ۱۳۸۹
. ...
روحشان شاد
Monday, 13 December 2010
غم آشنای غمهای نهان
... ...
چه شد ای ماه که امشب به زمین آمدهای ... خوش سراغ من ویرانه نشین آمده ای
از جمال تو منوّر شده کاشانه ی ما ... رونقی یافته از روی تو ویرانه ما
ای پدر جان که بریده است سر از پیکر تو ... زده از کینه شرر بر جگر دختر تو
شکوهها با تو زبیداد ستمگر دارم ... قصهها با تو از این قوم بداختر دارم
از همان روز که گشتی تو جدا از بر ما ... چه بگویم که چه آورد فلک بر سر ما
ما شدیم از ره بی داد سوی شام روان ... دست و پا بسته به زنجیر ستم پیر و جوان
ای پدر جان دگر از سیلی بیداد مپرس ... جان بابا دگر از این دل ناشاد مپرس
مرو ای جان پدر بار دگر از بر من
نظری کن بدل خسته و چشم تر من
فلاور
رویای شیرین
شد آن کودک در خرابه چون بخواب ... دید در رویای شیرین روی باب
با زبان کودکی آن غم آشنا ... با پدر آمد چو بلبل در نوا
لب به تشریح پریشانی گشود ... با پدر شیرین زبانیها نمود
با پدر میگفت آن شیرین زبان ... قصه جانسوز غمهای نهان
کای پدر شد پای من پر آبله ...بس دویدم در قفای قافله
تازیانه بر سر و رویم زدند ... ضربهها بر دست و بازیوم زدند
گشته مجروح از مغیلان پای من ... خسته شد از طول راه اعضا ی من
در طریق کوفه تا شام خراب ... شد دلم از آتش محنت کباب
ناگهان زان خواب خوش بیدار شد
بسکه شاد از لذت دیدار شد
فلاور
حسین، كربلایی نیست، جهانی است. حسین، چشمه ای از حقیقت و حرّیت است كه تا ابد كام تشنگان آزادی را سیراب می سازد. حسین مرگ را «پل عبور» و «بقا» را در «فنا» و «پیروزی» را در «شكست» و «زندگی» را در «مرگ» می دید و «ماندن» را در «رفتن» و «حضور» را در «غیبت» می شناخت و «شهادت» را «حضور جاودانه در تاریخ» می دانست ... «اشك»، زبانِ دل است و «گریه»، فریاد عصر مظلومیّت
Sunday, 21 February 2010
بنام دوست

عیب پوش هر معیوب، نیرومندى که سستى نپذیرد، مهربانتر از هر مهربانى، داناتر از هر دانا، فرزانه تر از هر فرزانه، مالکى که مملوک کسى نیست، آنكه که زنده کند ولى زنده نشده، ببیند ولى دیده نشود، افریند ولى کسى او را نیافریده، نزاید و نه زائیده شده و نیست برایش همتایى، یار دلسوز آن کس که دلسوزى ندارد، رفیق آن کس که رفیق ندارد، فریادرس آن کس که فریادرسى ندارد ، راهنماى آنکه راهنمایى ندارد،مونس آنکس که مونسى ندارد، بنام ايزد يزدان كه معبودى جز او نيست
بنام او كه پدر و مادر را آفريد
Thursday, 17 September 2009
پرستوهاى دلشكسته

نميدانند هنوز پس از سپرى شدن سالها از پايان جنگ، چه مادران و پدران و فرزندان و خواهران و برادران و همسرانى كه هنوز چشم براه عزيزان از دست رفته خود هستند. نميدانند بر خانواده هاى شهيد و اسير و جانباز ما چه رفته و ميرود. و اگر فكر ميكنند جنگ به پايان رسيده، سخت در اشتباهند. آيا مجروحان شيميايى ما را ديده اند كه مثل گل روز به روز جلوى چشمان عزيزانشان پر پر ميشوند و دريغ از مساعدتى! مجروحان قطع نخاعى و چشم و گوش آسيب ديده به طريقى ديگر! موج گرفتگان، كه ديگر به فراموشى سپرده شدند! آزادگانى كه از افسردگى در رنجند كه ديگر هيچ! اگر ذره اى از اين درد ها را با پوست و خون خود تجربه كرده بودند، كه ديگر ما شاهد جنگ و خشونتى در دنيا نبوديم

چقدر سخت است با بى دردان از درد گفتن
Saturday, 23 May 2009
خرمشهر
تا حالا فکر کردی تو گرمای ۵۰ درجه ی خوزستان، تو کوچه پس کوچه های خرمشهر دفاع کردن یعنی چی؟
تا حالا فکر کردی تو گرمای ۵۰ درجه، اسلحه و مهمات و آرپی جی روی دوش دفاع کردن، یعنی چی؟
تا حالا فکر کردی بدون مهمات کافی در مقابل یک لشگر تا دندان مسلح، ۳۴ روز مقاومت کردن یعنی چی؟
اصلاً تا حالا فکر کردی اشغال یعنی چی؟
شهر زمینی خرمشهر در دست دشمن افتاد، اما شهر آسمانی همچنان در تسخیر دلاورانى كه جان براى اين خاك دادند باقی ماند
خرمشهر مظهر همه تجاوز دشمن و مظهر همه استقامت ما بود. خرمشهر نيمه ي ديگري از خاک بهشت بود، آنجا که مردترين مردان روزگار خاک را به خون خويش غسل دادند
خرمشهر شهرى است در آسمان
اگر قطره باران بودم فرود آمدن را جاودانه ادامه می دادم

سلام بر قبرهاي بيمادر
خطوطى از كتاب آتش و خون در خرمشهر: كودكي را پيدا كردم كه گريه ميكرد، آن كودك معصوم پنداشت دستهايي كه به سوي او دراز شده است چون دستان پدر و مادرش سرشار از مهر و محبت است، اما آن دستها با خود اصول و ارزشهاي تجاوز و كينه را به همراه داشت. عاقبت آن دستها گردن آن كودك را با قدرت هرچه بيشتر فشرد و او را رها نكرد تا جان از پيكر پاكش بيرون رفت. آن كودك از خانوادهاي بود كه در منطقه خرمشهر نزديك مرز زندگي ميكردند و از ترس حمله عراق فرار كرده بودند... راوي: سروان سالم شكوري
ناله را هر چند ميخواهم که پنهان درکـــشم
سينه ميگويد که من تنگ آمدم فرياد کــــــن
Tuesday, 19 May 2009
ساربان

نيستش
نميدونم كجاست
چه ميكنه
ولي ميدونم كه ندارمش
هيچ وقت نخواستم كه تورو با چشمات به ياد بيارم
نمي خواستم كه تورو توي گمترين آرزوهام ببينم
نمي خواستم كه بي تو به ديوارا بگم هنوزم دوستت دارم
آخه توي هول و ولاي پريشوني تورو نداشتن
اي بي مروت
ديگه دلي ميمونه
كه جور دل كبوتر بتپه كه با شما از جون زندگيش بگه
بگه كه هنوز زنده است
هنوز زنده است
نفس اگه نفس تو
بذار كه اون خوش غيرتاش بدونن
كه دل
دل بابايي ديگه دل نيست
ديگه دل نميشه
نه ديگه اين واسه ما دل نميشه
Thursday, 23 April 2009
Saturday, 8 December 2007
Father - عقابى در آسمان






