Showing posts with label فرزند. Show all posts
Showing posts with label فرزند. Show all posts

Friday, 6 August 2010

معصومیتی کودکانه

کودکان عشق را (و.ق.ت) هجی می‌‌کنند




ما میتوانیم به فرزندانمان دو میراث ماندگار بدهیم

 یکی‌ ریشه و دیگری بالی برای پرواز



کودکان ما بیشتر به حضور ما نیاز دارند، تا هدایای ما


این تنها کودکان نیستند که رشد میکنند، والدین نیز رشد می‌‌یابند. به همان اندازه که ما مراقبیم آنها با زندگی‌ خود چه میکنند، آنها نیز ما را با نگاه‌های تیز خود زیر نظر دارند که ما با زندگیمان چه می‌کنیم

 من به فرزندم نمی‌‌توانم بگویم که با کوشش به آسمان برس، اما می‌‌توانم عملا خودم با کوشش به آن برسم تا او با نگاه تیز بینش ببیند و یاد بگیرد

فرانسوي‌ها مي‌گويند: بچه‌ها مثل فرشتگاني هستند كه هر چه پايشان بزرگ مي‌شود بال‌هايشان كوچك مي‌شود
 خدا كند در بزرگي قدري از بال‌ها باقي بماند



بچه که بودیم ، دلهایی به وسعت دریا داشتیم و علیرغم قد و قواره های کوتاهمون ، دنیایی به ارتفاع آسمون
سه چیز را در زمان کودکی جا گذاشته ایم
شادمانی بی دلیل
دوست داشتن بی دریغ
کنجکاوی بی انتها



...

Thursday, 17 September 2009

پرستوهاى دلشكسته

ظالم در زمين پايدار نخواهد شد و مرد ظالم را شرارت صيد خواهد كرد تا او را هلاك كند


مقدس، بهترين كلمه است در شرح جان باختگى ها و دلاوريهايى كه بيگانه و غير بيگانه بر عزيزان اين مرز و بوم تحميل كردند. اينكه جنگ در ابتدا بوسيله صدام و سى و دو كشور بر ما تحميل شد و بعد توسط عده اى ديگر ادامه پيدا كرد ، صورت مسئله را براى مردم ما عوض نميكرد. مردم ما مجبور بودند براى جنگى كه خودى و بيگانه دارد بر آنها تحميل ميكند از خاك و زندگى و ناموسشان كه مورد هدف قرار گرفته بود، دفاع كنند. اولين مسئله اى كه با نگاهى گذرى به عاملان و مسببان جنگ مورد توجه هر رنجديده اى از جنگ را جلب ميكند اين است كه در بين اين افراد تقريبا هيچ كدامشان، عزيزى از دست نداده اند


نميدانند هنوز پس از سپرى شدن سالها از پايان جنگ، چه مادران و پدران و فرزندان و خواهران و برادران و همسرانى كه هنوز چشم براه عزيزان از دست رفته خود هستند. نميدانند بر خانواده هاى شهيد و اسير و جانباز ما چه رفته و ميرود. و اگر فكر ميكنند جنگ به پايان رسيده، سخت در اشتباهند. آيا مجروحان شيميايى ما را ديده اند كه مثل گل روز به روز جلوى چشمان عزيزانشان پر پر ميشوند و دريغ از مساعدتى! مجروحان قطع نخاعى و چشم و گوش آسيب ديده به طريقى ديگر! موج گرفتگان، كه ديگر به فراموشى سپرده شدند! آزادگانى كه از افسردگى در رنجند كه ديگر هيچ! اگر ذره اى از اين درد ها را با پوست و خون خود تجربه كرده بودند، كه ديگر ما شاهد جنگ و خشونتى در دنيا نبوديم



چقدر سخت است با بى دردان از درد گفتن

هنوز جنگ براى خيلى از عزيزان ما تمام نشده

براى آن مردان بى ادعايى كه كه هر روز و هر نفس با زندگى و مرگ مبارزه ميكنند

براى آنان كه انتظار بيهوده برگشتن عزيزانشان را هيچ وقت پايانى نيست

براى آن بچه ها و مادران و همسرانى كه يكباره پرخاش و حمله عصبى دلاوران ديروز و مردان بى ادعاى امروز خود را شاهدند
براى آن فرزندان و همسرانى كه شب تا صبح بالاى سر پدر نشسته اند و خدا خدا ميكنند كه خدا به پدر كمك كن، پدر ديگر طاقت سرفه ندارد
براى آن همسر و مادر و فرزندى كه شاهد خجالت شير مرد و پهلوان ديرز كه امروز به سختى ميخواهد خودش را از صندلى چرخدارش بدون كمك كسى بلند كند اما پس از كوشش زياد قادر نيست

....

جنگ شايد براى خيلى ها همان زمانها اصلا شروع نشده بود

و براى خيلى هاى ديگر هيچ وقت احساس نشد

اما آن جنگ لعنتى هنوز براى خيلى از ما هنوز ادامه دارد
...