Showing posts with label جنگ. Show all posts
Showing posts with label جنگ. Show all posts

Monday, 27 September 2010

مالکیت آسمان را به نام کسانی‌ نوشتند که به زمین دل نبستند

کاری است قوی ز خود بریدن

آرزوهایشان کابوس آنها بود، و کابوس آنها آرزوی اینان

سلام بر آنانی‌ که از نفس افتادند تا ما از نفس نیفتیم

سلام بر آنان که چون شمع سوختند تا روشنی بخشند

قامت راست کردند تا قامت خم نکنیم

سلام بر آنان که رفتند اما ماندنی شدند

نماندند تا بمانیم


نه اهل صلاحیم و نه مستان خرابیم
اینجا نه و آنجا نه چه قومیم و کجاییم

سخت‌ترین لحاظت زندگی‌ من لحظاتی بود که بهترین دوست مبارزم که در کنارم ایستاده بود یکباره بی‌جان و قطعه قطعه شده در برابرم به خاک می‌‌افتاد که گویی هیچگاه حیات نداشته است

ترسیدن ما چون که هم از بیم بلا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم

بر ما نظری کن که در این شهر غریبیم
بر ما کرمی کن که در این شهر گداییم

وجدی نه که بر گرد خرابات برآییم
زهدی نه که در کنج مناجات نشینیم


و دردناکترین لحظه هنگامی بود که دوستان کرد عزیزم منقلب شده شیون میکردند، و دیوانه وآر خود را به هر طرف می‌زدند و من در حالیکه در قلبم میجوشیدم و میخروشیدم باید آمرانه فرمان دهم که کشته‌ها را جمع کنند ، و حتی به نزدیکترین دوستان منقلب شده‌ام سیلی‌ بزنم و آنها را با زور و قدرت بکار وادارم و سوزناکترین لحاظت عمرم هنگامی بود که همه روزنه‌های امید بسته شده بود، و عده نیز تقاضای بازگشت داشتند، و دوستان کرد عزیزم با نگاهی‌ دردناک و تاثر آور به آن مینگریستند که چگونه میخواهی‌ ما را در در دریای مرگ و نبودی رها کنی‌ و بروی - آنگاه با صدای قطعه به آنها می‌گفتم - نه -‌ای دوستانم، من تصمیم قطعى گرفته‌ام که همراه شما شهید شوم - من باز نمی‌گردم - من شما را تنها نمیگذارم - تا آخرین نفس با شما هستم - مطمئن باشید که شهادت در راه خدا افتخار آمیز و لذت بخش است
برگی از دفتر عشق



پروردگارا! بگذار خود خواهی‌ و مصلحت طلبی را ابراهیم وار در کعبه فداکاری قربانی کنیم


ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده که مشتاق لقاییم

Wednesday, 30 December 2009

خشونت گرايان نامرئى



به عقيده من، سياست براى سالها، يا مدت طولانى است كه فقط متوجه راست و چپ است نه راه راست و صحيح و دورى از ناصحيح. شايد به نظر برخى سیاست جنگ بدون خونریزی است ، در حالی که جنگ سیاستي است با خون ریزی! ولى سیاست بدون جنگ افروزى نيز خشونتى نهان در خود دارد! متاسفانه فقط يك نگاه گذرى بر روى حوادث خشونت آميز دنياى امروزى، آدم را متوجه رد پاى نامرئى سياست و سياستمدارن ميكند


نميدانم چرا اينقدر سياست تمايل به جدا كردن انسانها از يكديگر دارد، در حاليكه طبيعت هميشه و هميشه تلاشى بى وقفه در نزديك كردن ما به يكديگر دارد. به نظرم سیاستمداران، کسانی آمده اند که نور را در انتهاى تونل ظلمت و تاريكى مي بينند اما بجاى رهايى و اتصال به نور، ميروند و تونلهاى تاريكتر و طولانى تر بيشترى خريدارى ميكنند

افلاطون حرف بسيار تامل برانگيزى ميزند، او ميگويد: بشريت هيچ هنگام پايان مشكلات و معضلات را نخواهد ديد تا آن هنگام كه دوستدارن حكمت و انسانهاى با اخلاق به قدرت برسند و يا قدرتمداران، دوستدار حكمت و پايبند به اصول اخلاقى شوند


در سايت روزنامه مترو بودم كه به اين صفحه رسيدم و خلاصه اى ازآنرا ترجمه كردم كه در اينجا مى آورم
بطور خلاصه، رئيس ام.آى.شش سر جان ساورز گفت: " صدام حسين يكى از معدود رهبران ديكتاتور باقى مانده دنيا بود كه بريتانيا در پى حذف او بود." ... او همچنين افزود: " ما مايليم كه شاهد تغيير رژيم در بسیاری از کشورهای سراسر جهان باشيم ولى راهكارهاى بسيار موثرتر از جنگ براى تغيير يك رژيم وجود دارد!" ... "بريتانيا براى تغيير رژيم از طريق بسيارى از حوزه ها چون رسانه هاى آزاد، تجدد گرايى و قوه قضائیه مستقل براى بهبود امور و همچنين تغيير رهبران استفاده ميكند"



بعد از خواندن اين مطلب اولين سوال اين بود كه آيا خط قرمز و اخلاقى براى سياست و سياستمدار وجود دارد؟


Tuesday, 29 December 2009

آیا كسى هست مرا یارى كند؟



ظالم در زمين پايدار نخواهد شد
و مرد ظالم را شرارت صيد خواهد كرد
تا او را هلاك كند

بزن شمشیر و ملک عشق بستان ... که ملک عشق ملک پایدارست

حسین کربلایی آب بگذار ... که آب امروز تیغ آبدارست

در اوج خون، در عصر عاشورا امام حسین بهترین لباس‏هایش را مى ‏پوشد و بهترین عطرهایش را مى ‏زند، مگر او بديدار كه ميرفت كه چنين چهره اش گلگون‏ بودو قلبش پر اشتياق؟

مانند حسین بر سر دار ... در کشتن و سوختن حسن باش

چرا او چنين به سوى شهادت شتافت؟


امام حسين با انهمه حكمت و خرد بدنبال پيروزى زوال ناپذير بود

و به خوبى واقف بود كه توانايى پيروزى مقطعى را ندارد

از اينرو وقتى مي بيند كه ارزشها به تمسخر گرفته شده و ظلم فراگير شده، عظيم ترين كار را كرد و شهادت را انتخاب نمود

حسين بما آموخت كه شهادت جنگ نيست، رسالت است

سلاح نيست، پيام است

كلمه‌اي است كه با خون تلفظ مي‌شود

کسی فهمید چرا عرفات ناتمام ماند و به منا نرسید؟

عباس تشنه آب بود يا اعتقادش؟

آيا حسین تشنه آب بود يا شناخت؟

Thursday, 17 September 2009

پرستوهاى دلشكسته

ظالم در زمين پايدار نخواهد شد و مرد ظالم را شرارت صيد خواهد كرد تا او را هلاك كند


مقدس، بهترين كلمه است در شرح جان باختگى ها و دلاوريهايى كه بيگانه و غير بيگانه بر عزيزان اين مرز و بوم تحميل كردند. اينكه جنگ در ابتدا بوسيله صدام و سى و دو كشور بر ما تحميل شد و بعد توسط عده اى ديگر ادامه پيدا كرد ، صورت مسئله را براى مردم ما عوض نميكرد. مردم ما مجبور بودند براى جنگى كه خودى و بيگانه دارد بر آنها تحميل ميكند از خاك و زندگى و ناموسشان كه مورد هدف قرار گرفته بود، دفاع كنند. اولين مسئله اى كه با نگاهى گذرى به عاملان و مسببان جنگ مورد توجه هر رنجديده اى از جنگ را جلب ميكند اين است كه در بين اين افراد تقريبا هيچ كدامشان، عزيزى از دست نداده اند


نميدانند هنوز پس از سپرى شدن سالها از پايان جنگ، چه مادران و پدران و فرزندان و خواهران و برادران و همسرانى كه هنوز چشم براه عزيزان از دست رفته خود هستند. نميدانند بر خانواده هاى شهيد و اسير و جانباز ما چه رفته و ميرود. و اگر فكر ميكنند جنگ به پايان رسيده، سخت در اشتباهند. آيا مجروحان شيميايى ما را ديده اند كه مثل گل روز به روز جلوى چشمان عزيزانشان پر پر ميشوند و دريغ از مساعدتى! مجروحان قطع نخاعى و چشم و گوش آسيب ديده به طريقى ديگر! موج گرفتگان، كه ديگر به فراموشى سپرده شدند! آزادگانى كه از افسردگى در رنجند كه ديگر هيچ! اگر ذره اى از اين درد ها را با پوست و خون خود تجربه كرده بودند، كه ديگر ما شاهد جنگ و خشونتى در دنيا نبوديم



چقدر سخت است با بى دردان از درد گفتن

هنوز جنگ براى خيلى از عزيزان ما تمام نشده

براى آن مردان بى ادعايى كه كه هر روز و هر نفس با زندگى و مرگ مبارزه ميكنند

براى آنان كه انتظار بيهوده برگشتن عزيزانشان را هيچ وقت پايانى نيست

براى آن بچه ها و مادران و همسرانى كه يكباره پرخاش و حمله عصبى دلاوران ديروز و مردان بى ادعاى امروز خود را شاهدند
براى آن فرزندان و همسرانى كه شب تا صبح بالاى سر پدر نشسته اند و خدا خدا ميكنند كه خدا به پدر كمك كن، پدر ديگر طاقت سرفه ندارد
براى آن همسر و مادر و فرزندى كه شاهد خجالت شير مرد و پهلوان ديرز كه امروز به سختى ميخواهد خودش را از صندلى چرخدارش بدون كمك كسى بلند كند اما پس از كوشش زياد قادر نيست

....

جنگ شايد براى خيلى ها همان زمانها اصلا شروع نشده بود

و براى خيلى هاى ديگر هيچ وقت احساس نشد

اما آن جنگ لعنتى هنوز براى خيلى از ما هنوز ادامه دارد
...

Saturday, 23 May 2009

خرمشهر


نه از کفر و نه از دين مي‌نويسـم

نه از مهر و نه از کين مي‌نويسـم

دلم خون است مي‌داني بـــــرادر

دلم خون است از اين مي‌نويسم

تا حالا فکر کردی تو گرمای ۵۰ درجه ی خوزستان، تو کوچه پس کوچه های خرمشهر دفاع کردن یعنی چی؟


تا حالا فکر کردی تو گرمای ۵۰ درجه، اسلحه و مهمات و آرپی جی روی دوش دفاع کردن، یعنی چی؟


تا حالا فکر کردی بدون مهمات کافی در مقابل یک لشگر تا دندان مسلح، ۳۴ روز مقاومت کردن یعنی چی؟

اصلاً تا حالا فکر کردی اشغال یعنی چی؟

شهر زمینی خرمشهر در دست دشمن افتاد، اما شهر آسمانی همچنان در تسخیر دلاورانى كه جان براى اين خاك دادند باقی ماند

خرمشهر مظهر همه تجاوز دشمن و مظهر همه استقامت ما بود. خرمشهر نيمه ي ديگري از خاک بهشت بود، آنجا که مردترين مردان روزگار خاک را به خون خويش غسل دادند

خرمشهر شهرى است در آسمان


اگر قطره باران بودم فرود آمدن را جاودانه ادامه می دادم



سلام بر قبرهاي بي‌مادر


خطوطى از كتاب آتش و خون در خرمشهر: كودكي را پيدا كردم كه گريه ميكرد، آن كودك معصوم پنداشت دستهايي كه به سوي او دراز شده است چون دستان پدر و مادرش سرشار از مهر و محبت است، اما آن دستها با خود اصول و ارزشهاي تجاوز و كينه را به همراه داشت. عاقبت آن دستها گردن آن كودك را با قدرت هرچه بيشتر فشرد و او را رها نكرد تا جان از پيكر پاكش بيرون رفت. آن كودك از خانوادهاي بود كه در منطقه خرمشهر نزديك مرز زندگي ميكردند و از ترس حمله عراق فرار كرده بودند... راوي: سروان سالم شكوري




ناله را هر چند مي‌خواهم که پنهان درکـــشم


سينه مي‌گويد که من تنگ آمدم فرياد کــــــن




Thursday, 23 April 2009

شور اهورایی



هر دلی کز عشق جان شعله اندوزش نبود
گر سراپا آتش سوزنده شد سوزش نبود

...


Friday, 23 May 2008

غروب اروند

دريايي زيستن


يادش بخير ديروزمان را که جاري چشمه ها . حسرت نگاهمان را داشتند


و بلنداي قله ها حقير عظمتمان


و امروز گرفتار کدامين قانون غير اساسي شده ايم


که چشمانمان ديدگان شيطان شده و بلنداي وجودمان


حقير نام و نانو فرياد از فردايمان

Thursday, 6 March 2008

آنانی که دریایی زیستند، مردابی نمی‌‌میرند

ديروز مي رفتيم و خاکي بوديم ، امروز مانديم و خاکستري شديم

ديروز با عشق مي جنگيديم ، امروز براي عاشقي

آنجا براي رزم هاي شبانه مي رفتيم ، اينجا براي بزمهاي عاشقانه

آن روز با هم به دشمن مي زديم ، اين روزها براي هم مي زنيم


ديروز از سيمهاي خاردار گذشتيم ، امروز از زر و سيم روزگار هرگز

آنجا در پشت خاکريز بوديم ، اينجا در پناه ميز

آنجا براي خدا کار مي کرديم ، اينجا کاري با خدا نداريم

ديروز جزيره مجنون را ديوانه کرديم ، امروز مجنون جزيره ايم

ديروز چه آسان جان مي داديم ، امروز چه آسان ايمان را

آنجا با خدا دست مي داديم ، اينجا خدا را از دست مي دهيم

آنجا براي شهادت سبقت مي گرفتيم ، اينجا براي رياست

آن روز از سه راهي شهادت گذشتيم ، امروز از دوراهي عافيت مانده ايم

...

Monday, 28 January 2008

بوى پيراهن يوسف



آقا يوسف، من اينجام، مى بينى يوسف، مى بينى چه كردى؟


من اين حرفهام را به كى بگم يوسف؟


تو گوش كى نجوا كنم، يوسف؟


اين انصافه؟ اين انصافه؟؟!! خوب، خودته را بمن نشون بده


خودتو بمن نشون بده


منكه ميدونم اينتو نيستى


اينتو نيستى


تو كجايى؟


تو شكم كوسه؟


من با اين دل چه كنم؟


من با اينحال چه كنم؟


من اين غصه را با كى تقسيم كنم؟


من با چه قوتى اينهمه راه را بيام، كه چى؟


ديگه دارم اذيت ميشم! ديگه وقتشه بخوابونم تو گوشت پسر! بچه جون من خستم


از من پيرمرد چه انتظارى دارى؟


خودت را بمن نشون بده! آخه من، با اين يه تيكه حلبى(پلاك) چى كار كنم؟


برين كنار! برين كنار! شما را به مقدسات بگذاريد ببينمش


بذارين تا چشمام جون دارند، ببينمش


آهاى يوسف! من اينجام




قسمتى از ديالوگ بوى پيراهن يوسف - اثر ابراهيم حاتمى كيا