Showing posts with label امام حسین. Show all posts
Showing posts with label امام حسین. Show all posts

Saturday, 26 November 2011

باز باران ...



باز باران
با ترانه
می خورد بر بام خانه
یادم آمد کربلا را
دشت پر شور و بلا را
گردش یک ظهر غمگین
گرم و خونین



لرزش طفلان نالان
زیر تیغ و نیزه ها را
باز باران
با صدای گریه های کودکانه
از فراز گونه های زرد و عطشان
با گهر های فراوان
می چکد از چشم طفلان پریشان
پشت نخلستان نشسته
رود پر پیچ و خمی در حسرت لب های ساقی
چشم در چشمان هم آرام و سنگین
می چکد آهسته از چشمان سقا
بر لب این رود پیچان
واندر این صحرای سوزان
می دود طفلی سه ساله
پر ز ناله
دل شکسته
پای خسته
باز باران
باز هم اینجا عطش
آتش ، شراره
جسمها افتاده بی سر ، پاره پاره
می چکد از گوشها باران خون و کودکان بی گوشواره
شعله در دامان و در پا می خلد خار مغیلان
وندرین تخدیده دشت و سینه ها بر پاست طوفان
دستها آماده شلاق و سیلی
چهره ها از بارش شلاق ها گردیده نیلی
باز باران ، قطره قطره
می چکد از چوب محمل...
خاک های چادر زینب به آرامی ، شود گِل
می رود این کاروان منزل به منزل
می شود از هر طرف این کاروان هم سنگ باران
آری آری
باز سنگ و باز باران
آری آری
تا نگیرد شعله ها در دل زبانه
تا نگیرد دامن طفلان محزون را نشانه
تا نبیند کودکی لب تشنه اینجا اشک ساقی
مشک ساقی
کاش می بارید باران
آه باران !
کی بباری بر تن عطشان یاران ؟
تر کنند از آن گلو را
آه باران ، آه باران

Monday, 13 December 2010

غم آشنای غمهای نهان

از ابتدای دهه خواستم این مطلب را بنویسم، اما چنان فشار سنگینی‌ بر قلبم هربار می‌‌آورد، که تحمّل دردش آسان نبود. قلبم چون کبوتری که در چنگال عقابی اسیر شده باشد بال و پر میزند، اما رهایی نیست ... در بین فجایع کربلا، دخت کوچک امام و آنچه بعد از امام بر خاندان او حادث شد، قرارم را می‌گیرد ... رنجنامه این دختر و عمه اش پس از پدر، چون طوفانی سهمگین، یاد فصل‌های پر حادثه کودکی و نوجوانیم را ورق میزند ... امان از این دنیا و نامهربانان ... گفت مهرباني صفت بارز عشاق خداست ، نمیدانست که شهر دیر زمانیست از عاشق خالیست
... ...

رنجنامه آن کودک خردسالی که نور چشمان پدر بود

چه شد ‌ای ماه که امشب به زمین آمده‌ای ... خوش سراغ من ویرانه نشین آمده ای


از جمال تو منوّر شده کاشانه ی ما ... رونقی یافته از روی تو ویرانه ما


ای پدر جان که بریده است سر از پیکر تو ... زده از کینه شرر بر جگر دختر تو


شکوه‌ها با تو زبیداد ستمگر دارم ... قصه‌ها با تو از این قوم بداختر دارم


از همان روز که گشتی تو جدا از بر ما ... چه بگویم که چه آورد فلک بر سر ما


ما شدیم از ره بی‌ داد سوی شام روان ... دست و پا بسته به زنجیر ستم پیر و جوان


ای پدر جان دگر از سیلی‌ بیداد مپرس ... جان بابا دگر از این دل‌ ناشاد مپرس


مرو ‌ای جان پدر بار دگر از بر من
نظری کن بدل خسته و چشم تر من
فلاور


رویای شیرین


شد آن کودک در خرابه چون بخواب ... دید در رویای شیرین روی باب


با زبان کودکی آن غم آشنا ... با پدر آمد چو بلبل در نوا


لب به تشریح پریشانی گشود ... با پدر شیرین زبانیها نمود


با پدر می‌‌گفت آن شیرین زبان ... قصه جانسوز غمهای نهان


کای پدر شد پای من پر آبله ...بس دویدم در قفای قافله


تازیانه بر سر و رویم زدند ... ضربه‌ها بر دست و بازیوم زدند


گشته مجروح از مغیلان پای من ... خسته شد از طول راه اعضا ی من


در طریق کوفه تا شام خراب ... شد دلم از آتش محنت کباب


ناگهان زان خواب خوش بیدار شد
بسکه شاد از لذت دیدار شد
فلاور



حسین، كربلایی نیست، جهانی است. حسین، چشمه ای از حقیقت و حرّیت است كه تا ابد كام تشنگان آزادی را سیراب می سازد. حسین مرگ را «پل عبور» و «بقا» را در «فنا» و «پیروزی» را در «شكست» و «زندگی» را در «مرگ» می دید و «ماندن» را در «رفتن» و «حضور» را در «غیبت» می شناخت و «شهادت» را «حضور جاودانه در تاریخ» می دانست ... «اشك»، زبانِ دل است و «گریه»، فریاد عصر مظلومیّت




Monday, 28 December 2009

تدبیر



دوری از خشونت آن هنگام معنی‌ دارد که انسان نه تنها از خشونت بیرون و فیزیکی‌ اجتناب می‌کند بلکه از درون نیز از خشونت دوری نماید و در عمل دیگر او نه تنها قادر به تفنگ کشیدن بر دیگری و هر نوع خشونت فیزیکی‌ نیست، بلکه دیگر قلب او نیز، مکانی برای تنفر از دیگران و زبانش دور از ادبیات پرخاشگرانه خواهد شد

هر چه همراه با خشم شود، با شکست خاتمه پیدا خواهد کرد

آیا سخت نیست که با آزادی ی دست داد که دستش آغشته به خون است؟ خردمندانه آن است که خشم را به سمت مشکلات سوق دهیم، نه مردم و به ویژه هموطنانمان، به دنبال راه حل باشیم نه به دنبال بهانه و انگشت اتهام دراز کردن و بر چسب زدن و تحقیر کردن و عنان خشم را رها کردن



شام غریبان



وقایع روز عاشورا یک طرف و وقایع بعد از عاشورا از طرف دیگر. در شام غریبان، آتش سوزناكی از غم، دلم را در بر گرفته بود. از طرفی‌ شام غریبان بود و از طرف دیگر اضطراب زیادی که از صبح در دلم بود. به قسمت فروشگاه فرهنگی رفتم و دنبال کتابی بودم که اخبار عاشورای تهران و کشته شدن مردم را شنیدم. در روز عاشورا و خونریزی! از فروشگاه که بیرون آمدم در روبه روی خیابان عده ای‌ در حال جمع شدن بودند. پلیس در دو طرف خیابان به چشم میخورد. شعار دادنها آغاز شد و از همان ابتدا شعارها بسیار رادیکالی بود. در این طرف هم گروهی تشکیل شده بود و شعارهای آنها هم تند و تندتر میشد


چند تن از دانشجویانم را که ظهر دیده بودم باز بار دیگر دیدم، آنها در کنار آشنایان و فامیل ما ایستاده بودند و با آنها صحبت میکردند. می‌‌دانستم که همه بدون استثنا به آقای موسوی در انتخابات رای داده بودند، و چند نفر مذهبی‌ تر از آنها در اعتراضات بعد از انتخابات به شکل جدی حضور داشتند، ولی‌ چرا در آن طرف خیابان نبودند؟




داشتند میگفتند: این دیگه پرچم کجاست زدند اینجا؟ این سلطنت طلبها به قدرت برسند خیلی‌ هنر کنند فقط پرچم ایران را عوض میکنند! این شعارها چیه دارند میدند؟


به سمت آنها رفتم، آنها با دیدن من هیجان زده شروع به سوال پرسیدن کردند! به موسوی رای دادید مگه نه؟ مگه نه؟ چرا نمیگید به کی‌ رای دادید؟ معلومه که به موسوی رای دادید وگرنه از نامه‌های امام علی‌ به مالک اشتر و خطبه‌های امام علی‌ حرف نمیزدید! به موسوی رای دادید؟ گفتم: نه! گفتند: چی‌؟ به احمدی نژاد رای دادید؟ گفتم: نه! گفتند: کروبی؟ گفتم: نه! گفتند: تو را خدا نگید به رضایی رای دادید؟ گفتم: نه! گفتند: چی‌؟ اصلا رای دادید؟ گفتم: نه! گفتند: چرا؟ ... حسرت بار نگاهی‌ به این طرفی‌ و آن طرف خیابان نگاه کردم، چه باید جوابشان را میدادم؟ آیا باید می‌گفتم که قلبم مملو از درد است که میبینم به اینصورت هموطنانم رو به روی هم قرار گرفته اند به جای اینکه دوشادوش و کنار هم قرار بگیرند؟ و قلبشان سرشار از نفرت به یکدیگر شده است؟ و این طرف و آنطرف هر دو دسته، مهرهای شطرنج سیاستمدارن شده اند؟


آیا باید می‌‌گفتم وقتی‌ فقط چهار نفر از نزدیکترین آدم‌ها به این نظام، باید نامزد می‌‌شدند، چرا باید این نتیجه شود؟ آیا باید می‌گفتم که هزاران بار از خود پرسیده‌ام اگر آقای موسوی یا کروبی رئیس جمهور می‌شدند و طرفداران آقای احمدی نژاد اعتراض میکردند، خشونتها و خونهای بی‌ گناهی که ریخته شد، دیگر رخ نمیداد؟ آیا باید به آنها می‌گفتم که من تنها به کسی‌ رای خواهم داد که نه تنها مردم را روبه روی هم نگذارد، بلکه دلهای آنها را بهم نزدیک کند و کشور را متحد کند. جناح راست و چپ برای او مهم نباشد و برای او گفتار و پندار و کردار راست و صحیح اهمیت داشت باشد، و متوجه باشد که آبادی ایران با بسط خشونت و نفرت و کشیدن دیوار‌های بیشتر بین مردم رخ نخواهد داد
مردم نگاهی‌ به این دسته میکردند و بعد نگاهی‌ به آن دسته و بعد از مدتی‌ به مرکز اسلامی میرفتند. ۳۰، ۴۰ نفر آنطرف بودند و ۲۰،۳۰ نفر این طرف. شعارها دقیقه به دقیقه رادیکالتر میشد


برایم عجیب بود که افرادی که از ثمره انقلاب ناراضی‌ هستند، خود شعارهای انقلاب را تکرار میکردند؟ تعجبم وقتی‌ زیاد شد که همان برچسب ها، واژه ها، عبارات، و تحقیر ها، نیز دارد تکرار میشود! آیا آنها می‌‌خواهند تاریخ را یکبار دیگر تکرار کنند؟ و آنهم تاریخی که آنها بزرگترین منتقدانش هستند؟



در روزهای پر شور قبل از انتخابات، خانمی بمن گفت این طرفداران موسوی چرا به همه چیز بی‌ احترامی میکنند؟ گفتم: مگر چه شده؟ گفت: خانمی چادری را دور کردند و شروع به هو کردن او و پوشش کردند! بعد میخواستند چادرش را بکشند که مردم آمدند و آن خانم را از دست آنها نجات دادند! پرسیدم: که بودند؟ دختر؟ پسر؟ چه سنی‌؟ گفت: جوان بودند و دخترها بیشتر. گفتم: خوب آنها زبانی‌ به جز تحقیر بالای سرشان نبوده که با زبان دیگری آشنا باشند! ... اما اعتراض وقتی‌ جواب میدهد که منطقی‌ و دور از هر نوع خشونتی باشد



هر چه همراه با خشم شود، با شکست خاتمه پیدا خواهد کرد
...

Thursday, 7 February 2008

ستمگر نیز روزی کشته‌ی تیغ ستم گردد



تو خواهی نیک و خواهی بدکن امروز ای پسر کاینجا

عمل گر بد بود ور نیک بر عامل رقم گردد



مبین کز ظلم جباری، کم‌آزاری ستم بیند

ستمگر نیز روزی کشته‌ی تیغ ستم گردد

...