Showing posts with label فاطمه. Show all posts
Showing posts with label فاطمه. Show all posts

Tuesday, 18 May 2010

ماه غریبستان علی‌

 
بخشی از خطبه حضرت علی بعد ار آنکه حضرت را به زور به مسجد کشاندند:

أو تضرب الزهراء نهرا ويؤخذ منا حقنا قهرا وجبرا فلا نصير ولا مجير ولا مسعد ولا منجد فليت ابن أبي طالب مات قبل يومه فلا يرى الكفرة الفجرة قد ازدحموا على ظلم الطاهرة البرة فتبا تبا وسحقا سحقا

آیا از روی ظلم وستم زهرا (علیها سلام) را کتک میزنید؟... و حقوق ما را با قهر و زور میگیرید. هیچ یاری و پناهگاهی و یاوری و کمک کننده‌ای نیست.‌ای کاش علی ابن ابیطالب مرده بود و نمیدید که عده ای کافر و فاجر بر ظلم به (زهرای ) طاهره جمع شده اند. پس وای بر شما و پس وای بر شما.

فقد عز على ابن أبي طالب ان يسود متن فاطمة ضربا ..
چقدر سخت بر علی بن ابی طالب که پهلوی فاطمه سیاه میشود با ضربتی که به آن وارد میشود...

مستدرک نهج البلاغه ص
۲۸۴

Thursday, 13 May 2010

بهشت بی‌ نشان


مردی درتاریکی بالای سر چاه‌های بنی نجّار ایستاده! بغض را باید فرو بدهد یا فریاد در چاه کشد؟

فریاد از روزگاری که مردانش آنقدر ناجوانمردند که سیلی‌ بر پاره تن پیامبرشان میزنند! مسیحیان، عیسی را به صلیب نکشیدند! وای بر این مردمان که پاره‌های تن پیامبرشان را اول سیلی‌ زدند و بعد فرق شکافتند و سرها بریدند و ۹ نفر از عزیزترین‌شان را با سم به شهادت رساندند! همه از آن سیلی‌ شروع شد

چاه‌های بنی نجّار شاهد غربت مردی بودند که تنها یاورش پر کشیده بود! مردی که حتی شنیدن اسمش لرزه بر دشمنان می‌‌انداخت، بر سر آن چاه‌ها بر چه میگریست؟

به در خانه‌ای که آتش زدند؟

به شمشیری که بر پهلوی یار فرود آمد؟

به ناله‌ای که برخاست و گفت یا ابتاه؟

پس از دیدن این صحنه،طاقتش از کف رفت! گریبان ضارب را گرفت و بر زمین زد و ضربه‌ای به گردن و بینی‌ ضارب زد و خواست که او را بکشد اما به یاد وصیت پسر عموی خود افتاد و خشم فرو کشید و فرمود: اى پسر صُهاك! قسم به آنكه محمّد را به پيامبرى مبعوث نمود، اگر مقدرات الهى و عهدى كه پيامبر با من بسته است، نبود، مى‏دانستى كه تو نمى‏توانى به خانه من داخل شوى

چرا آنهنگام که علی‌ خشمش را خورد، او را آنچنان زننده از خانه بیرون کشیدند و بیعت گرفتند که بعد‌ها معاویه در نامه به او بگوید: "شنیدم که تو را همانند شتری سرکش به مسجد کشاندند"؟؟ .... براستی چرا؟

و علی‌ در جواب با پذیرفتن برخورد زننده با وی، در جواب چنین نوشت: "گفتی که من به سان شتر سرکش برای بیعت‏ سوق داده شدم. به خدا سوگند، خواستی از من انتقاد کنی ولی در واقع مرا ستودی وخواستی رسوایم کنی اما خود را رسوا کردی. هرگز بر مسلمانی ایراد نیست که مظلوم واقع شود!" ... علی‌ جان، پدر جان، ‌ای بی‌ یار ترین
آری چاه‌های بنی نجار آن شب‌ها شاهد غربت مردی بود که میگفت: شکوه می کنم از ملاقات سرخ در و دیوار خانه با جسم پاک تو که هنوز جای بوسه پیامبر بر آن تازه بود.به ستاره‌ها گفته‌ام برایت آرام بگریند تا آزرده نشوی. به ماه سپرده‌ام شیون چشم‌هایش را پنهان کند تا نشان قبر تو، از دیدگان شب مخفی بماند. کودکانت، ناله یتیمی را در بغض گلوهاشان فرو می برند تا تو را مخفیانه غسل دهم و به دستان سپید پدرت بسپارم.به زمین سفارش کرده‌ام پیکر مجروح یاس را آرام در آغوش بگیرد. فاطمه جان! بعد تو اندوه من جاودانه و شب‌هایم شب زنده داری است، تا آن روز که خدا خانه زندگی تو را برای من برگزیند

به سفارشش شبانه دفن شد تا قبرش از چشم دوستدارن دنیا و قدرت برای همیشه پنهان بماند

چنین شد که قطعه‌ای از بهشت بی‌ نشان ماند

و اینگونه شد که علی‌ طبق وصیت پسر عموی خود صبر و سکوت پیشی‌ گرفت ... او در هیچ یک از جنگهایی که در زمان خلفا اتفاق افتاد، شرکت نکرد


Friday, 20 June 2008

شراره‌های آتش و هیزم


دلم، پشت در این خانه اگر نسوزی ، از هیزم کمتری
...


إن أبابکر أرسل إلی علی یرید البیعة، فلم یبایع ،فجاء عمر و معه فتیلة. فتلقته فاطمة علی الباب. فقالت فاطمة: یابن الخطاب! أتراک محرّقا علیّ بابی؟! قال: نعم، و ذلک أقوی فیما جاء به أبوک
...

ابو بکر عده‌ای را به دنبال علی فرستاد، برای بیعت گرفتن

اما علی از بیعت سرپیچى كرد

پس عمر بیامد، در حالی که شعله‌ای آتش به دست داشت

پس در این هنگام فاطمه پشت در خانه‌اش عمر را دید

فاطمه گفت: اى پسر خطّاب! آیا تویى كه مى خواهى درِ خانه‌ام را بر من آتش زنى!؟

عمر پاسخ داد: آرى! این كار آنچه را كه پدرت آورده استوارتر مى سازد
...
______________________

- این روایت را أحمد بن یحیى بن جابر بن داود البَلَاذُری، معروف به البلاذری (المتوفى: ۲۷۹هـ) در کتاب «انساب الاشراف» جلد۱، صفحه۵۸۶ نقل کرده است. این کتاب از جمله منابع تاریخی معتبر اهل سنت است که در آن تاریخ صدر اسلام، امویان و عباسیان بیان شده است. بلاذری در این کتاب مدح امویان بسیار کرده است. «انساب الاشراف» به دلیل اهمیتش، از سوی ناشرین معتبر عربی در بیروت، قاهره و دمشق مورد بازنشر قرار گرفته است

دانلود کتاب «انساب الاشراف» (عربی) 

 من این نسخه را دیدم
______________________


از آن شبی که سوخت دَرِ خانه ؛ شعله اش

آتش بـــه فـــرش و عرش و زمین و فلک زده


آتـــش شـــراره‌های خــــودش را کـــــنار در

بــر بــــال زخــــم خــــورده آن شاپــــرک زده


بـــــانوی آسمانـــــی این خــــــاک را ؛ عدو

آخر چرا خدا ؟ به چه جـــــرمی کـتک زده ؟

سیدرضا موسوی ولا

Tuesday, 10 June 2008

... پدر می‌دانست


پیامبر(ص) خود خبر میدهند از آزار و اذیتها

میفرمایند: فاطمة بضعة منّى من آذاها فقد آذانى

فاطمه پاره ی تن من است، هر که او را بیازارد مرا آزرده است



------------
منابع

انما فاطمة بضعة منّى یؤذینى ما اذاها
صحیح مسلم، ج ۴، ص ۱۹۰۲، باب ۱۵، ح ۹۵ و ۹۴ و ۹۳ ؛ صحیح مسلم، جز ۷، باب فضائل زهرا(س)، ۱۴۱، ۱۴۳ ؛ صحیح بخارى، جز ۵، باب مناقب فاطمه(س)، ح ۲۹.

-------------

انما فاطمه ابنتى بضعة منّى یؤذینى ما اذاها و ینصبنى ما انصبها
سنن ترمذى، ج ۵، ص ۶۹۸، ح ۳۸۶۹ ؛ الصواعق المحرقة، ص ۱۱۴

-------------


علي (ع) گفت: «يا رسول الله لَقَدِ اسْتُرْجِعَتِ الوَديعَةُ وَ أُخِذَتِ الرَّهِينَةُ وَ اخْلِسَتِ الزَّهْرَاءُ» اين وديعه‌اي بود كه از پيغمبر گرفت ؛ اما نگفت برگرداندم گفت: «يا رسول الله برگردانده شد». هر چه هست در اين صيغه‌هاي مجهول است
...
آن جمله‌اي كه كمر شكن است : گفت : وَ اخْلِسَتِ الزَّهْرَاءُ ؛ زهرا ربوده شد

Wednesday, 27 February 2008

غروب دلتنگي



دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است

ميان ما و رسيدن هزار فرسنگ است

مرا گشايش چندين دريچه کافي نيست

هزار عرصه براي پريدنم تنگ است

چگونه سر کند اينجا ترانه خود را

دلي که با تپش عشق او هماهنگ است

هزار چشمه فرياد در دلم جوشيد

چگونه راه بجويد که روبرو سنگ است

خورشيد در پس کوههاي ستبر عزم رفتن دارد و من در غروب دلتنگي

دست پريشان دل را فشرده ام و سر بر شانه آشفتگي به دنبال زانوي محرمي مي گردم



نخلستان بني نجار کجاست ؟

حلقوم چاههاي آشنايش کو ؟


بهانه اي در حلقومم گره خورده است

بهانه اي که هجم هجومش تکلف کلامم را از هم پاشيده است