Showing posts with label یار. Show all posts
Showing posts with label یار. Show all posts

Friday, 4 March 2011

هجرش، جان و جگر را سوزاند و از دوست فقط درد به یادگار ماند


هر چه می‌‌شناختم، نبود

و

!هر چه بود، نشناختم

امشب من آنچه را که شناخت، می‌ پنداشتم به آبش انداختم

هر چه من آن بودم، امشب دانستم که نبودم

آنچه را که می‌بایست نور آمد و آنچه را که نمی‌‌بایست دود
فلاور


ای یار مرا غم تو یارست ... عشق تو ز عالم اختیارست
با عشق تو غم همی گسارم ... عشق تو غمست و غمگسارست
جان و جگرم بسوخت هجران ... خود عادت دل نه زین شمارست
جان سوختن و جگر خلیدن ... هجران ترا کمینه کارست
در هجر ز درد بی‌قرارم ... کان درد هنوز برقرارست
ای راحت جان من فرج ده ... زان درد که نامش انتظارست
در تاب شدی که گفتم از تو ... جز درد مرا چه یادگارست

انوری


Friday, 26 November 2010

عشق رخ یار



مشتاق تو از دست دهد ملک جهان را
از عشق رخت پاره کند پرده ی جان را

نازم سر او را که به سودای تو جان داد
جان داد و رها کرد غم سود و زیان را

هر دم که تو در دیده ی من جلوه نمایی
خواهم که بر آن جلوه دهم کون و مکان را

آن زنده دلی‌ را که بود از تو نشانی
دیگر نپسندد به جهان نام و نشان را

تا از سر جان عهد مودت بتو بستم
یکباره شکستم همه عهد دگران را

پا از سر این کو نکشد عاشق مشتاق
حاشا زکف ارزان دهد این مهد امان را


فلاور



آفتابی در شبی گم کرده ام

Monday, 26 July 2010

اللهم طال الإنتظار وشمت منا الفجار وصعب علينا الإنتظار

خواهم نظری دیدن آن یار و دگر هیچ
دیداری از آن آینه رخسار و دگر هیچ

عمریست بود دیده براهش که ببیند
یکدم رخ آن حجت دادار و دگر هیچ




 
در مقدم آن یار سفر کرده خدا را
جانیست مرا از پی‌ ایثار و دگر هیچ


چند بار به رویا رخ او دیدم و خواهم
بینم رخ آن یار دگر و بار دگر هیچ



Wednesday, 22 April 2009

ایمان

ترسم این قوم که بر دردکشان می‌خندند
در سر کار خرابات کنند ایمان را

یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را

برو از خانه گردون به در و نان مطلب
کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
حافظ



غافل بدم از آن که تو مجموع هستیی
مشغول بود فکر به ایمان و کافری

ایمان و کفر و شبهه و تعطیل عکس توست
هم جنتی و دوزخ و هم حوض کوثری
مولوی

...