Showing posts with label حق. Show all posts
Showing posts with label حق. Show all posts

Sunday, 21 March 2010

کیمیای عشق



ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی
تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

در مکتب حقایق پیش ادیب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد
آن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی

گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد
بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی

یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر
کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی


از پای تا سرت همه نور خدا شود
در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی

وجه خدا اگر شودت منظر نظر
زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی

بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود
در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی

گر در سرت هوای وصال است حافظا
باید که خاک درگه اهل هنر شوی
حافظ

...

Thursday, 22 October 2009

نشستن در کوی مهر

الهی! در جلال، رحمانی؛ در کمال، سبحانی؛ نه محتاج زمانی و نه آرزومند مکانی؛ نه کس به تو ماند و نه به کس مانی؛ پیداست که در میان جانی، بلکه زنده به چیزی است که تو آنی


الهی! دیگران مست شرابند و من مست ساقی. مستی ایشان فانی است و از من باقی


الهی! با بهشت چه سازم و با حور چه بازم؟ مرا دیده ای ده که از هر نظری بهشتی سازم


الهی! نَفَسی ده که حلقه بندگی تو در گوش کند و جانی ده که زهرِ حکمت تو نوش کند


الهی! محبت تو گلی است، محنت و بلا خار آن؛ آن کدام دل است که نیست گرفتار آن؟


الهی! در دلِ دوستانِ تو، نور عنایت پیداست و جان ها در آرزوی وصال تو حیران و شیداست. چون تو مولا که راست؟ و چون تو دوست کجاست؟

بازآ بازآ هرآنچه هستی بازآ


گر کافر و گبر و بت‌پرستی بازآ


این درگه ما درگه نومیدی نیست


صدبار اگر توبه شکستی بازآ




خدايا! مرا به كه وا مي گذاري؟ آيا به خويشاوندي كه پيوند خويشاوندي را خواهد گسست؟ يا به بيگانه كه بر من بر آشفتد؟ يا به كساني كه مرا به استضعاف و استثمار كشانند؟ در صورتي كه تو پروردگار من و مالك سرنوشت مني؟

مرا بر مشكلات روزگار، و كشمكش شب ها و روزها ياري فرماي! و مرا از رنج هاي اين جهان و محنت هاي آن جهان نجات بده و از شر بدي هايي كه ستمكاران در زمين مي كنند نگاه بدار



ما ز بالاییم و بالا می رویم
ما ز دریاییم و دریا می رویم

ما از آن جا و از این جا نیستیم
ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می رویم

لااله اندر پی الالله است
همچو لا ما هم به الا می رویم

قل تعالوا آیتیست از جذب حق
ما به جذبه حق تعالی می رویم

کشتی نوحیم در طوفان روح
لاجرم بی‌دست و بی‌پا می رویم

همچو موج از خود برآوردیم سر باز
هم در خود تماشا می رویم

راه حق تنگ است چون سم الخیاط
ما مثال رشته یکتا می رویم

هین ز همراهان و منزل یاد کن
پس بدانک هر دمی ما می رویم

خوانده‌ای انا الیه راجعون
تا بدانی که کجاها می رویم

اختر ما نیست در دور قمر
لاجرم فوق ثریا می رویم

همت عالی است در سرهای ما
از علی تا رب اعلا می رویم

رو ز خرمنگاه ما ای کورموش
گر نه کوری بین که بینا می رویم

ای سخن خاموش کن با ما میا
بین که ما از رشک بی‌ما می رویم

ای که هستی ما ره را مبند
ما به کوه قاف و عنقا می رویم
مولوی
...
گفتم: رجب از دستم رفت. گفت: فرصت هست. گفتم: شب های رمضانم تباه شد. گفت: وقت داری. گفتم: شب های قدرم را بگو. لبخندی زد و گفت: امیدوار باش. گفتم: به کجا؟ به طرفم برگشت و گفت: به امروز؛ امروز که عرفه است

Friday, 2 October 2009

خودپرستی



خدایـــــــــا ما را قــــــدرت ده که طــــــــاغــــــوت خودپـــــــرستی

را به زیر پـــــــا افکنیـــــــم

و حـــــــق وحـــــقیقت را

فـــــــدای منفعـــــت های خــــــود نکنیـــــــم


...

Sunday, 21 June 2009

چه کنم حرف دگر جز انصاف، حق، عشق و حريت یاد نداد استادم



اين روز ها در دل من شام غريبان برپا است

چقدر دلم براى پدر تنگ شده، كسى كه تا وقتى بود كمتر ديدمش، اما وقتى به آسمان بال كشيد حضورش پر رنگتر شد. دردها شدت گرفته، نزول انسانيت به پايين ترين درجات و مظلوميت به بالاترين درجات و از بسيارى اندوه ، آب دهان در گلو گره شده و چشم در طلب فريادرسى به اطراف مى‏نگرد ، وقتى كه بغض را در گلو فرو ميدهم، هنگامى كه نيست تا ببيند چقدر به حمايتش احتياج دارم، آن زمان كه سياهى شب ماندگار ميشود و گويى خورشيد به اين زودى ها خيال طلوع ندارد، سراغ تنها يادگارهايش ميروم، كتابهايش، ياداشتها و نوشته هاى جسته و گريخته اش كه هنوز بوى پدر ميدهد. بوى انسانيت، بوى شهامت و دلاورى، بوى حريت، بوى نيكوكارى، بوى آزاده بودن و روح بزرگ او...صدايش در گوشم طنين مى افكند


دخترم، انسان بودن آسان نيست و دشوارتر از آن انسان ماندن است. جنگ مكن مگر با آنكه با تو بجنگد ، دخترم، وصيت على(ع) به پسرانش اين بود كه هميشه سخن حق بگوييد، ظالم را دشمن و مظلوم را ياور باشيد. اگر از برخورد و رفتار ظالم بر مظلوم راضى باشى، تو نيز در ظلم آنان شريك هستى. دخترم، على (ع) به مالك فرمود با مردم منصف باش و مهربان، چونان حيوانى درنده مباش كه خوردنشان را غنيمت شمارى ، زيرا آنان دو گروهند يا همكيشان تو هستند يا همانندان تو در آفرينش. دخترم مي بينى، على (ع) مردم را بر مبنى كيش و انديشه از هم جدا نمي دانست


دخترم چون حسين(ع) آزاده باش، و...
دخترم، يكتا پرست باش و موظب باش كه آدمهاى دور و برت تبديل به بت نشوند. ستايش فقط مخصوص خداست و بس. انسان مخلوق خداست و هشيار باش كه انسانها را تبديل به بت نكنى! كه بيشترين فسادها از فقر و بت پرستى و انسان پرستى آغاز مى شود






در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
روبه صفتان زشت خو را نکشند

گر عاشق صادقی ز مردن نهراس
مردار شود هر آنکه او را نکشند