Showing posts with label اوج. Show all posts
Showing posts with label اوج. Show all posts

Monday, 1 November 2010

اوج و سقوط



فصل پائیز یکی‌ از زیباترین فصل هاست، در این فصل زمانی که پرریزان به پایان رسیده پرندگان زیبایی خاصی دارند

کبوتری آسیب دیده در گوشه‌ای افتاده بود، از زمین بلندش کردیم و و بال و پرش را تمیز کردیم و او را نوازش کردیم

کبوتر که از گرمی‌ دستانم آرامش گرفته بود، انگار با چشمهاش داشت به ما میگفت

دانا باش و احساسی‌ نشو

آنقدر اوج نگیر که سقوط کنی

اگر خواستار صعود و پیشرفت هستی‌، متواضع و خاشع باش

از ما پرندگان بیاموز که برای آن پرندگانی که توانایی پرواز به دوردست را ندارند، غذا می‌‌آوریم

ما به یکدیگر خدمت و کمک می‌کنیم بدون انتظار داشتن جبران خدمت یا پاداشی

Wednesday, 28 April 2010

آسمان - جنوبی شگفت انگیز...رخصت پرواز نیست ورنه پر وبال هست

در آسمان آنقدر ذوب میشوم تا آن هنگام که تبدیل به پرتویی از آفتاب شوم

...

خیز خواجو که مرغ گلشن دل
در سماعست و روح در پرواز

باز کن چشم جان که طائر قدس
نشود صید جز بدیده باز
...

هنگامی که در جنوبی، نمی‌دانی به خاک تعلقت بیشتر است یا به آسمان؟

برای پرواز بالی لازم است و پرواز بدون بال آسان نیست؛ حتی اگر بالی باشد، پری نیاز است! اما هنگامی که به جنوب ایران سفر می‌کنم آسمان آنقدر زیباست که روح به راحتی‌ در آسمان اوج می‌گیرد




طایر بستان پرستم لیکنم پر باز نیست
گلشنم نزدیک اما رخصت پرواز نیست


همه عکس‌ها در جنوب ایران گرفته شده است


...

Wednesday, 10 February 2010

آسمان جنوب

آن انتظارهاي مکرر تمـــــــام شد

شام هجـــــران مي‌دهد بـــــــوي نسيم صبح وصــــل
اين نسيم است از کدامين سو و اين بو، بوي کيست


احساسی‌ که در جنوب دارم، قابل توصیف نیست. احساسیست که برای درکش حس لازم است و در قالب کلمات گنجیده نمی‌شود. محرومیت جنوب غریبانه ست و هرچقدر دستت را برای مساعدت و آبادی دراز تر کنی‌، از آن دورتر و دورتر میشوی. اما لبخند گرم و نیکو سرشتی مردم این خطه، شعله امید را در دلت روشن می‌کند و به فردا و آینده امیدوار میشوی و تمام خستگی تنت گرفته میشود

هنگامی که در تخت جمشید راه میروی، احساس میکنی‌ که به عمق تاریخ قدم گذاشته ای. فخر و شکوه و آتش و جنگ و ویرانی و هراس و شجاعت و هوشیاری، در جلوی چشمانت به رقص در می‌‌آیند. به جنوب که میروی حماسه رشادتهای معاصر و عمق عشق و جوانمردی و ایثار و از خودگذشتگی‌ها در جلوی چشمانت پر نور جلوه میکنند

ندیدم آیینه ای چون لباس خاکی ها
همان قبیله که بودند غرق پاکی ها


و آن هنگام که گمشده‌ای داری ، دیگر این حس و شور را وصفی نیست. وقتی‌ سر مزارش میروی و خاک از قاب عکس و سنگش میشویی میدانی‌ که او آنجا نیست. حضورش را حس نمیکنی‌. دست بر گردن آویزی که او برای آخرین بار به تو یادگار داد می‌کشی، و آن هنگام است که واقعيت را آنچنان محكم بر ذهن و جانت فرود می‌ آورد كه ناگهان احساس مي كني زير آوار مانده اي و مطمئن میشوی که او اینجا نیارمیده است. اما هنگامی که به جنوب قدم میگذاری عطر وجودش را چون پیراهن یوسف استشمام میکنی‌ و به هر سو مینگری حضورش را از عمق جان احساس میکنی‌. این معجزه آن خاک است





خدایا مخواه که زمینگیر شوم و نتوانم در آسمان اوج بگیرم و بال پروازی دیگر به سویت نباشد

...


Monday, 10 November 2008

از عرش تا زمين



خدا عشق است . خدا حقيقت است. خدا زيبايي است
خدا خوبي است

عشق را بجوی ، وجودت را یکی کن و قلبت را « به رویایی سپار » که دو بال پرواز برای ورود به دنیای نیلگون و بیکران ِ احساسات انسانی باشد


روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواست

وندر طلب طعمه پر و بال بیاراست



بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت

امروز همه عرش زمین زیر پر ماست



بر اوج چو پرواز کنم از نظر تیز

می بینم اگر ذره ای اندر ته دریاست



گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد

جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست



بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید

بنگر که ز چرخ جفا پیشه چه برخاست



ناگه ز کمین گاه یکی سخت کمانی

تیری ز قضای بد بگشاد بر او راست



بر بال عقاب آمد آن تیر جگر سوز

وز عرش مر او را به سوی خاک فرو کاست



بر خاک بیافتاد و بغلتید چو ماهی

آنگاه پر خویش گشود از چپ از راست



گفتا عجب است این که ز چوبی و ز آهن

این تیزی و تندی و پریدن ز کجا خاست



بر تیر نظر کرد و پر خویش بر آن دید

گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست

...