Showing posts with label نفس. Show all posts
Showing posts with label نفس. Show all posts

Friday, 4 March 2011

برآی ای آفتاب صبح امید


چشمانم فقط بارانی نیست ، وجودم تشنه باران است، امشب باید زیر باران تطهیر کنم جانم را، که هر چه کشیدم از دوری تو نبود! از دوری من است نازنین
...
سوختن و بیقراری در عشقت را دوست دارم خاکستر جانم را تو به باد ده
...
نمیدانم چگونه دل‌ سنگ و سینه تنگم در عشق تو ذره ذره آب شده ؟  اینهمه شیدائی و عاشقی را براستی چگونه در خود جای داده؟
...
گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت
...
قطره باران ما گوهر یک دانه شد
...
اما نازنینم هجرانت کمر شکن است و کوهی از غم
...
بگذار فریاد برآرم که جان نفس دیگر نمانده و دارم خورد میشوم
...
گوشه گیران انتظار جلوه خوش می‌کنند
...
برشکن طرف کلاه و برقع از رخ برفکن
...
عمر به فراغت گذشت نازنین، به فریاد عاشقانت رس که حتی لحظه لحظه‌ها را هم میشمارند
...
فلاور
...
گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند
...
ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست

Monday, 5 July 2010

قفس

هو المتین



هرگز نخواستم که ببینم حضور شب
بر سرزمین لاله و ریحان عبور شب

بر برگ گل نوشتم و گفتم به هر نفس
باید برید از تن و بیرون شد از قفس


Wednesday, 25 March 2009

اشک



چه زباني صادقتر و زلالتر و بي رياتر از

زباني که کلماتش نه لفظ است و نه خط :اشک است

و هر عبارتش نامه اي. ضجه ي دردي

فرياد عاشقانه شوقي مگر نه اشک زيباترين شعر و بي رياترين عشق

و گدازترين ايمان و داغترين اشتياق و تب دارترين احساس

و خالصانه ترين گفتن و لطيف ترين دوست داشتن است

که همه در کوره ي يک دل

بهم اميخته و ذوب شده اند و قطره اي گرم شده اند
نامش اشک

اشک که مي بارد وناله که بر مي ايد و گريه که اندک اندک در دل مي رود

و ناگهان در گلو مي گيرد و راه نفس را مي بندد

و بناچار منفجر مي شود اين زبان صادق و طبيعي شوق

واندوه و درد و عشق يک انسان است
...