Showing posts with label زندان. Show all posts
Showing posts with label زندان. Show all posts

Wednesday, 1 June 2011

بزرگمهر

انوشیروان در ابتدا ، حاکمی دادگر بود، اما دچار بیداد شد، پس از آنکه بزرگمهر از دین آبا و اجدادی خود دست کشیده و به دین یکتا پرستی گرویده بود و جاسوسان ، انوشیروان را از این موضوع مطلع می نمایند ، پادشاه پس از بررسی و سئوال و جواب از بزرگمهر و اعتراف صریح بزرگمهر مبنی بر آنکه دیگر حاضر نیست از اعتقاد به خدای یکتا دست کشیده و به دین سابق خود برگردد دستور می دهد او را با غل و زنجیر در سیاه چال تاریکی زندانی نمایند و قوت روزانه او نیز کاسه‌ای آب با کمی نان مقرر میشود. هر از گاهی انوشیروان، کسی را می فرستاد تا ببینند که بزرگمهر در چه حال است و آیا مایل است عذر خواهی کند، اما با شگفتی و حیرت مشاهد می کردند که او بسیار سالم و تنومند و رنگ رخساره همان شادابی گذشته را دارد بزرگمهردر تاریکی چاه، و در بند بیداد حاکم بانگ روشن بر می آورد که: حال من از حال شاه جهان ... فراوان به است آشکار و نهان

...
لذا عده‌ای از بزرگان به ملاقات او رفته و از او در خصوص مقاومت و ایستادگی و شادابی جسم و روحش ونحوه تحمل زندان در بدترین شرایط سئوال می کنند و بزرگمهر آن مرد فرزانه در پاسخ برای حل این معما توضیح می دهد اگر به خدا ایمان داشته باشید تحمل سخت‌ترین سختی‌ها امکان پذیر است، او می‌گوید: اعتقاد راسخ به اینکه هرچه ایزد متعال کرده ، شایسته و تقدیری برای بندگان است ...  به قضا و قدرش رضایت دهید که بهترین و شایسته‌ترین کار است ... پیراهن صبر و صبوری بر تن کنید که تحمل محنت فقط با صبر میسر است ... اگر صبر نتوانید خیالات خام و اوهام و ناشکیبایی به خود راه ندهید ... فکر کنید شاید بندگانی هستند به مراتب از شما پریشان روزگارتر و مصیبت بارتر پس شاکر باشید ... از خداوند سبحان نومید نباشید که از ساعتی به ساعتی دیگر فرج و گشایش دهد
...

...

یونسان تنت را خلعت نمی‌بخشی مبخش
...
یوسفان وقت را در چاه و در زندان مکن
...
دینت را نیکو نداری دیو را دعوت مساز
...
عقل را چاکر نباشی نفس را فرمان مکن
...
یوسف کنعان تن را می‌خری امروز تو
...
یوسف ایمان خود را بیع با شیطان مکن
...
تا مرض را دارویی بخشی شفا را سر مبر
...
تا عرض را جسم بخشی جسم را بی‌جان مکن

Sunday, 29 May 2011

گل بکاریم بیا! تا مجال علف هرز فراهم نشود.بی گل آراییِ ذهن، نازنین!هرگز آدم، آدم نشود


بر سر گوری نوشته بود، عمر این یک ساعت بود



 ذهن ما زندان است...
ما در آن زندانی...
قفل آن را بشکن...
در آن را بگشای...
و برون آی ازین دخمه ي ظلمانی...
نگشایی، گل من!
خویش را حبس در آن خواهی کرد...
همدم جهل در آن خواهی شد...
همدم دانش و دانایی محدوده ي خویش...
و در این ویرانی...
همچنان تنگ نظر می مانی...
هر کسی در قفس ذهنیِ خود، زندانی است...
ذهنِ بی پنجره، دود آلود است...
ذهنِ بی پنجره، بی فرجام است...
بگشاییم در این تاریکی، روزنه ای...
بگذاریم زِ هر دشت، نسیمی بوزد...
بگذاریم ز هر موج، خروشی بدمد...
بگذاریم که هر کوه، طنینی فکند...
بگذاریم ز هر سوی، پیامی برسد...
بگشاییم کمی پنجره را...
بفرستیم که اندیشه، هوایی بخورد..
و به مهمانی عالم برود...
گاه عالم را درخود به ضیافت ببریم...
بگذاریم به آبادی عالم قدمی...
و بنوشیم ز میخانه ی هستی قدحی...
طعم احساس جهان را بچشیم...
و ببخشیم به احساس جهان، خاطره ای...
ما به افکار جهان درس دهیم...
و ز افکار جهان، مشق کنیم...
و به میراث بشر...
دِین خود را بدهیم...
سهم خود را ببریم...
خبری خوش باشیم...
و خروسی باشیم...
که سحر را به جهان مژده دهیم...
نور را هدیه کنیم...
و بکوشیم جهان...
به طراوت و ترنم...
تسکین و تسلی برسد...
و بروید گل بیداری، دانایی، آبادی
در ذهن زمان...
و بروید گل بینایی، صلح، آزادی، عشق...
در قلب زمین...
ذهن ما باغچه است...
گل در آن باید کاشت...
و نکاری گل من!...
علف هرز در آن می روید...
زحمت کاشتن یک گل سرخ،...
کمتر از زحمت برداشتنِ....
هرزگی آن علف است..
گل بکاریم بیا...!
تا مجال علف هرز فراهم نشود

...
بی گل آراییِ ذهن...
نازنین!
نازنین!
نازنین!
هرگز آدم، آدم نشود

...

زنده یاد استاد مجتبی کاشانی
(م.سالک)

Monday, 21 March 2011

... به سلامتی




به سلامتی همه در بندیان بی گناهی که سال تحویل را در اسارت بودند
...
به سلامتی آن دل‌ شکستگانی که سال تحویل به جای سر سفره هفت سین نشستن، بر مزار عزیزان خود بودند
...
به سلامتی‌ مردان بی‌ ادعا، به سلامتی‌ بچه‌های شیمیایی، به سلامتی‌ خانواده‌های آنها، همآنان که با بیقراری سر سال تحویل دست به دعا شدند: خدا بابا را از ما نگیر
...
به سلامتی‌ آن مرزبانی که هنگام سال تحویل بر سر پست خود سر مرز بود
...
به سلامتی‌ بیماران و خانواده‌های آنها که تحویل سال را در بیمارستان بودند و به امید شفای آنان
...
به سلامتی‌ کودکان خیابانی که در سال تحویل سر پناهی جز آسمان نداشتند
...
به سلامتی‌ پدر و مادران در خانه سالمندان ... همان‌ها که سال تحویل منتظر دیدن صورت آشنایی بودند
...

...
به سلامتی‌ تمامی‌ دردمندان
...
به سلامتی‌ تمامی‌ دل‌ شکسته ها، به سلامتی‌ آنها که بغض را فرو میدهند که اشک جاری نشه
...
به سلامتی‌ نان آوران، دست خالی
...
به سلامتی‌ پدران زحمتکشی که بر هر در این روزگار می‌‌زنند که شرمنده زن و بچه خود نشوند
...
به سلامتی‌ مادرانی که دلشون پر از غمه اما صورت را با سیلی‌ سرخ نگه می‌دارند و از هیچ فداکاری برای بچه‌های خود دریغ نمیکنند
...
به سلامتی‌ پدر و مادری که با بچه‌ها آبگوشت بدون گوشت را با شادی و مسّرت نوش جان کنند
...
...
فقط در لحظه‌ها به یاد هم نباشیم، همیشه‌ به یاد هم باشیم
.
.
.
.
.
.
به امید نابودی فقر، ظلم و ظالم، دروغ، بی‌ عدالتی، نفاق، ظلم، تقلب، بردگی، جهل، نابرابری و ... ه