Showing posts with label آزاد. Show all posts
Showing posts with label آزاد. Show all posts

Tuesday, 8 June 2010

بال بر افشان که وقت پرواز است


به نزد زنده‌دلان بی‌حضور خواهی مرد




خواب کوتاهی کرده ام

و

برای همیشه بیدار شده ام

و

مرگ دیگر نخواهد بود

...

مرگ، تو خواهی مرد

... 

...

Thursday, 29 April 2010

ایران ... خوزستان ... شوش ... آرامگاه دانیال نبی


خوزستان مملو از جذابیت ها و شگفتی هاست ... تکه‌ای از قلب ایران که به آن کمتر توجه شده است



آرامگاه دانيال نبي در ساحل شرقي رودخانه شاوور و روبروي تپه ارگ قرار دارد. حرم حضرت دانيال در شوش در ساليان گذشته همواره ميعادگاه مردم شوش و ساير شهرهاي استان بوده و برگزاري مراسم ديني و مذهبي مثل عزاداري و جشن در آن با شکوه و تقدس خاصي همراه است حتي در روز عيد نوروز و سيزدهم فرودين ماه که يک مناسبت ملي براي ايرانيان محسوب مي شود نيز ازدحام در اين مکان به اوج مي رسد و مردم ترجيح مي دهند چنين روزهايي را نيز در حرم اين پيامبر عزيز بگذرانند




اين اتفاقات اوج پيوند بين مذاهب و اديان الهي را به همه کسانيکه اعتقادي به اين موضوع ندارند مي رساند و چه زيبا مردم شوش و ساير شهرهاي استان خوزستان اين احترام به ساير پيامبران الهي را به جا آورده اند

در این عکس شاهد زیارت یک یهودی ایرانی از آرامگاه حضرت دانیال هستیم. همچنین او مبایل خود را روشن گذاشته تا افراد خانواده در خانه، او را همراهی کنند




حضرت دانيال (ع) در بيت المقدس متولد شد و در سن ۱۲ سالگي بود که سپاه بخت النصر، پادشاه بابل به سرزمين بيت المقدس حمله و آن سرزمين را فتح کرد. دانیال به زبان‌های عبری مفهوم "خدا حاکم من است" را دارد. در سال ۶۵۵ پیش از میلاد وی را به دربار «نبوکد نصر» پادشاه بابل به اسارت بردند. وی در آنجا به علوم کلدانیان و زبان مقدس واقف گردید و در حکمت از آنان پیشی گرفت

دانیال به مانند پیامبران دیگر یهود تعبیر خواب میدانسته و روزی که میخواستند وی را جلوی شیر بیاندازند تا کشته شود میدانسته که همچین اتفاقی نمی افته و بیانی داشته که میگویند مدتها به شکل یک کتیبه یا لوح وجود داشته و در آن گفته شده (از زبان دانیال نبی) که کوروش نامی خواهد آمد و مرا نجات خواهد داد



زمان گذشت تا اينکه کوروش، پادشاه ايران به بابل حمله کرد و توانست بابل را فتح و يهوديان را از اسارت حکومت بابل آزاد کند و دانيال (ع) را به همراه خود به ايران آورد و در دربار پادشاهي ايران نيز مورد تکريم قرار گرفت در اين مدت حضرت دانيال مي توانست به طور مستقيم و بدون اجازه و وقت قبلي با پادشاه ديدار کند و مي توان گفت که به عنوان دومين فرد مملکتي محسوب مي شد



بعد از مرگ کوروش يک دوره کوتاه در زمان بردياي دروغين به وجود مي آيد که در تاريخ چيزي از دانيال (ع) نيامده است اما بعد از روي کار آمدن داريوش دوباره حضرت دانيال (ع) باز به همان مقام و مرتبه رفيع دست پيدا مي کند تا اينکه احتمالا در سن ۸۳ يا ۸۵ سالگي دار فاني را وداع مي کند و به رسم بزرگان آن زمان جسد آن حضرت را به صورت موميايي شده در همين منطقه که هم اکنون آستان آن بزرگوار است نگهداري مي شده و بالاي سر آن جعبه اي قرار داشته که هر کس احتياج به پول پيدا مي کرد از آن جعبه به قرض مي برده و بعد از اينکه مشکلاتش برطرف مي شده دوباره قرض را پس مي داد



در سال ۱۶هجري قمري بعد از پايان آخرين جنگ بين سپاه اسلام و ايرانيان (جنگ شوشتر يا جنگ هرمزان) فرمانده سپاه اسلام در هنگام بازگشت، جسد موميايي شده اي را مي بيند و از مردم در خصوص آن سئوال مي کند. مردم که از مقام و مرتبه حضرت آگاهي نداشته اند، مي گويند چيزي نيست که به درد شما بخورد هر وقت ما احتياج به باران داشته باشيم اين جسد را از آلونک بيرون مي آوريم و به حکم خداوند باران مي بارد و هر وقت آن را داخل مي گذاريم بارش باران تمام مي شود



فرمانده سپاه اسلام به خليفه وقت نامه مي نويسد که جسدي موميايي شده در شيشه اي بلورين در منطقه شوش پيدا شده است. خليفه از شناسايي آن عاجز مي ماند به نزد حضرت علي (ع) مي روند و جريان را سئوال مي کنند. حضرت علي (ع) مي فرمايد که اين جسد برادرم حضرت دانيال است و دستور مي دهد آن جسد را به روش مسلمين غسل دهند و سپس کفن کنند و رو به قبله دفن نمايند و همچنين دستور داد آب رودخانه را از روي قبر عبور دهند تا نگهباني باشد براي قبر، تا دست کسي به آن نرسد





در مقابل آرامگاه حضرت دانیال با کاشی کاری در زمان قاجار چنین نوشته: حضرت علي (ع) مي فرمايد:هر کس برادرم دانيال را زيارت کند مرا زيارت کرده است



همچنين حضرت محمد (ص) مي فرمايد: هر کس قادر به زيارت من نيست زيارت کند قبر براردم دانيال را ... احترامی که پیشوایان دین اسلام برای دیگر پیشوایان دینی دارند بسیار قابل تامل است



خوزستان مملو از جذابیت ها و شگفتی هاست ... تکه‌ای از قلب ایران که به آن کمتر توجه شده است


Tuesday, 26 January 2010

دکتر مصدق و استعمارگر پیر

وطنم تنم چه باشد که بگویمت تنی تو
که تو جانی و سراپا همه جان روشنی تو

وطنم درودی از من به تو به عاشقانت
که سپرده ام به پیکت به نسیم مهربانت

ایران من ،ای مهر تو برجان من


فرمانروايان ، ميهمانان تاريخ و فرهنگ‌آفرينان ميزبانان تاريخند. دولتمردان در هر جای جهان البته می‌آيند و می‌روند. امّا فرهنگ‌آفرينان يعنی فرمانروايان جان و خرد و انديشه و عاطفه‌ی مردمان ، ماندگارانند. ميزبانان تاريخند. مصدّق از ميزبانان تاريخ است


دکتر مصدق مدت مدیدی از دوران انزوای سیاسی خود را در زمان سلطنت رضاشاه پهلوی در روستای احمدآباد گذراند. پس از کودتای ۲۸ مرداد نیز پس از ۳ سال زندان در زندان لشگر ۲ زرهی ارتش، به احمدآباد تبعید شد و تا آخر عمر در حالت تبعید در آنجا بود

مصدق در این باره می‌گوید: دادگاه نظامی مرا به سه سال حبس مجرد محکوم کرد که در زندان لشکر ۲ زرهی آن را تحمل کردم. روز ۱۲ مرداد۱۳۳۵ که مدت آن خاتمه یافت به جای این‌که آزاد شوم به احمدآباد تبعید شدم و عده‌ای سرباز و گروهبان مأمور حفاظت من شدند. اکنون که سال ۱۳۳۹ خورشیدی هنوز تمام نشده مواظب من هستند و من محبوسم و چون اجازه نمی‌دهند بدون اسکورت به خارج  قلعه  بروم در این قلعه مانده‌ام و با این وضعیت می‌سازم تا عمرم به سر آید و از این زندگی خلاصی یابم



اي مردم آزاده! كجاييد؟ كجاييد؟
آزادگي افسرد بياييد بياييد

در قصه و تاريخ چو آزاده بخوانيد
مقصود از آزاده شماييد شماييد

بي‌شبه شما روشني چشم جهانيد
در چشمه‌ي خورشيد شما نور و ضياييد

با چاره‌گري و خرد خويش به هر درد
بر مشرق رنجور دواييد دواييد

بسيار مفاخر پدرانتان و شما راست
كوشيد كه يك لخت بر آن‌ها بفزاييد

بنمود مصدقتان آن نعمت و قدرت
كاندر كفتان هست از آن سر مگراييد

گيريد همه از دل و جان راه مصدق
زين ره درآييد اگر مرد خداييد

علي‌اكبر دهخدا


می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود دکتر مصدق رفت و روی صندلی انگلستان نشست. قبل از شروع جلسه یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست اما پیرمرد تحویل نگرفت و روی همان صندلی نشست. جلسه داشت شروع می شد و هیات نمایندگی انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خودش بنشیند اما پیرمرد اصلاً نگاهشان هم نمی کرد. جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای انگلستان نشسته اید و جای شما آن جاست


کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد که مصدق بالاخره به حرف آمد و گفت:خیال می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی انگلیس کدام است؟ نه آقای رییس، خوب می دانیم جایمان کجاست اما راستش را بخواهید چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستن برای خاطر این بود تا دوستان بدانند برجای ایشان نشستن یعنی چه. او اضافه کرد که سال های سال است که دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست

با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفت و در نهایت هم انگلستان محکوم شد